توجیه اهمال کاری

میخواهم بنویسم اما، نمیشود.

میخواهم بنویسم اما، نمیتوانم.

«میخواهم بنویسم اما کاغد مناسبی ندارم .با کیبرد راحت نیستم هنوز به تایپ ده انگشتی مسلط نشده ام و کلمات زودتر از انگشتانم حرکت میکنند.

میخواهم بنویسم اما الان تمرکز ندارم .

میخواهم بنویسم اما خودکار و خودنویس مناسبی دم دست ندارم.

حتما میدانید که ابزار مناسب یکی ازملزومات انجام دادم صحیح کارهاست.»

 

میخواهم بنویسم اما نمیتوانم.چیزی برای نوشتن ندارم .تخصص نوشتن ندارم .

به این جمله ها دقت کنید:

میخواهم زبان یاد بگیرم اما نمیشود.

میخواهم زبان یاد بگیرم اما نمیتوانم.

میخواهم کتاب بخوانم اما نمیشود.

میخواهم کتاب بخوانم اما نمیتوانم .

میخواهم این کاررا انجام بدهم اما نمیشود.

میخواهم این کاررا انجام بدهم امانمیتوانم.

به نظرم وقتی که برای انجام کاری درآینده فعل میخواهم را استفاده میکنم در واقع باخودمان قراری گذاشته ایم که باید به آن پایبند،باشیم.

اهمال کاری و به تاخیر انداختن کارها و گاهی انجام ندادن آنها ممکن است به عزت نفس و اعتماد به نفس ما مربوط باشد.دراینجا منظور از اهمال کاری، تاخیردرانجام دادن و یا انجام ندادن اموری است که قرارِ انجام دادنش را قبلا با خودمان گذاشته ایم.

وقتی از نمیتوانم برای توجیه اهمال کاری استفاده میکنیم ،از کیسه ی اعتماد به نفسمان خرج کرده ایم و می دانیم که میتوانیم اعتماد به نفس مان را با تلاش بیشتر بالا ببریم.

اما وقتی برای توجیه اهمال کاری مان از فعل دیگری به غیراز توانستن استفاده میکنیم به نظر می رسد از کیسه ی عزت نفسمان در حال خرج کردن هستیم .

ترمیم وجه آسیب دیده عزت نفس ظاهرا سخت تر از به دست آوردن اعتماد به نفس است.

به هرحال در برهه ای برای هرکسی ممکن است، پیش بیاید که دچار اهمال کاری بشود، اما انتخاب با خود ماست که برای توجیه اهمال کاری مان بگوییم:

 نمی توانم یا نمی شود.

نمی توانم یا نمی خواهم. 

 

امتحان

ایستاده بودند،کنارپنجره ی طبقه چهارم .

گیلاسهایشان را به هم زدند و مقداری نوشیدند.

مرد سرش را نزدیک گوش زن آورد و گفت:«دوست داری شوهرت رو از همین پنجره بندازم پایین؟»

زن نگاهش را به سمت سالن چرخاند،به مهمانها نگاهی کرد،شانه اش را بالا انداخت ،ازپنجره پایین را نگاه کرد،خودش را ازپنجره کنار کشیدو بعد،همراه با لبخندی مبهم گفت:«آره»

مرد گیلاس خالی را به زن داد و خودش را از پنجره پرتاب کرد پایین.

پدری

مرد،اسکناس پنج هزارتومانی مچاله شده را گذاشت روی پیشخوان مغازه و گفت :

«آقا این پسرمن صبحونه نخورده! یه هاتداگ مَشتی براش درست کن بخوره که تا شب سیر باشه .من جَلدی برم یه چیزی بخرم و بیام.»

مرد رفت و پسر بچه بیصدا نشست روی صندلی.

هنوز کارم تمام نشده بود که مرد برگشت .

:«آقا آماده است؟»

:«نه یه دقیقه دیگه باید صبرکنه.»

مرد به پسر نگاه کرد و گفت :«پول کم دارم، پنج تومن کم دارم .لعنتیا رحم ندارند! همه چیز رو گرون کردند.»

مرد دوباره بیرون رفت.

با نگاهم دنبالش کردم .

روبروی مغازه،مواد فروش محل، تکیه داده بود به تیر چراغ برق.

مرد پولهایش را از جیبش درآورد و درحالیکه با مواد فروش صحبت میکرد با دست دیگرش مغازه را به مواد فروش نشان میداد.مواد فروش بسته ی کوچکی به مرد داد و پولهای مرد را گرفت.

مرد برگشت .پرسید :«درست شد ؟»

:«بله آماده است بفرمایید.»

مرد ساندویچ را گرفت وآنرا برد، داد، به مواد فروش و بعد برگشت و به پسر گفت :«پاشو بریم .»

پسربچه بیصدا بلند شد و  همراه مرد! رفت.

منم باخودت ببر

راننده زمانی که دید، افسر راهنمایی و رانندگی کلاهش را از سربرداشته و دستش را به علامت درخواست سوار شدن بلندکرده است،اتومبیل را نگه داشت. چند متر به عقب برگشت تا به افسررسید. افسر جوان گفت :«مسیرت مستقیمه؟» راننده جواب داد:« بله بیا بالا» زمانی که افسر در اتومبیل را باز کرد راننده مرد معلولی را روی ویلچر دید . افسر گفت:« این آقا رو با خودت ببر. یه ساعته اینجا منتظره کسی سوارش نمیکنه .بیا کمک کن ویلچرش رو بذاریم صندوق عقب .» راننده گفت :«ببخشیدجناب سروان اما من فکر کردم خودت میخواهی سوار شی . الان عجله دارم .خداحافظ.»