ساعتهای مسلمانی

ساعت 11:45

صاحب سمساری روبرویی با آستین های بالا زده آمدداخل و مغازه و گفت:

«اگر اجازه بدید، من اینجا وضو بگیرم .لوله های مغازه من نشتی داره و تا تعمیرکار درستش کنه آب رو قطع کردم.»

گفتم :«هیچ ایرادی نداره ،منم اگر نبودم و شما آب لازم داشتید بیایید ببرید.»

گفت :«نه من میخوام با این آب وضو بگیرم صاحبش حتما باید راضی باشه.»

گفتم:« بفرمایید.»

با شلپ و شولوپ و تکرار ذکری زیر لب وضو گرفت ،تشکر کرد و رفت.

*

ساعت 14:15

صاحب سمساری روبرو با عجله آمد داخل مغازه و گفت :

«ببخشید اگر اجازه بدید برای چند ساعت یه یخچال رو بیارم بذارم توی مغازه شما.»

گفتم :«میبینید که،مغازه ی من زیاد بزرگ نیست ،مغازه ی خودتون خیلی بزرگتره!»

گفت :«آره ،بزرگه ولی راستش امروز یه خرید خیلی خوب داشتم. این یخچال رو با چند تاوسیله دیگه با قیمت ارزون،صبح ،از یه بابایی خریدم ،الان زنگ زده میگه خانمم یخچال رو میخواد بده به مادرش .منم بهش گفتم یخچال رو فروختم .الان داره میاد اینجا میخواد ببینه یخچال اینجا هست یا نه؟»

بلافاصله از مغازه بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با پسرش یخچالی را آوردند ،گذاشتند، گوشه مغازه.

*

ساعت 14:30

مردو زنی عصبانی درحالکیه با هم بگو مگو میکردنداز ماشینشان پیاده شدند و رفتند داخل مغازه ی سمساری.

*

ساعت 14:45

مرد و زن عصبانی تر از قبل از مغازه ی سمساری بیرون آمدند سوار ماشینشان شدند و رفتند.

*

ساعت17:10

صاحب سمساری روبرو با آستین های بالا زده آمدداخل و مغازه و گفت:

:”اگر اجازه میدید من اینجا وضو بگیرم .لوله های مغازه من نشتی داره و تا تعمیرکار درستش کنه آب رو قطع کردم.”

با شلپ و شولوپ و تکرار ذکری زیر لب وضو گرفت و بعد گفت: “پسرم الان نیست. وقتی اومد میاییم و یخچال رو میبریم .”

تشکر کرد و رفت.

یک پاسخ ساده به این سئوال که :چرا خبرهای خوشی دیگران دیرتراز خبرهای ناخوشی آنها پخش میشود؟

محمدرضا دربخشی از آخرین مطلب خودش با عنوان از تلگرام تا برجام – درباره “ماجرا”جویی خبری و بحث‌های نامربوط دیگر اشاره ای کرده است به اینکه:« خبرهای خوشی‌ها کمتر نشر می‌شوند و اگر هم نشر بشوند در حلقه‌ی دوستان نزدیک است (بگذریم از بنده‌خدایی که در سوییس داشت خوشی می‌کرد و حالش گرفته شد). اما ناخوشی‌ها سریع‌تر نقل می‌شوند. وضعیت امروز خبری ما شبیه گروهی شده که در کنار گورستان ایستاده‌اند و بر تک تک جنازه‌های غریبه‌ و آشنایی  که دفن می‌شوند می‌گریند. اما عروسی‌های خود را جداگانه و بی‌خبر از دیگران برگزار می‌کنند. این تفاوت نرخ نفوذ (Penetration Rate) خبرهای خوب و خبرهای بد، می‌تواند جامعه را به سمت افسردگی یا اضطراب‌های مخرب ببرد (یا باید بگویم برده است).»

برای اینکه زیاد برای این  نوشته وقت نگذارید(چون هیچ مبنای علمی و تجربی ندارد و صرفا ذهنیات من است) طبق معمول این مدل نوشته ها حرف آخر را اول میزنم و آن اینکه :ما تمایلی به انتشار خبرهای خوش دیگران نداریم چون خوشی را حق آنها نمیدانیم اما خبرهای ناخوش را منتشر میکنیم چون مرگ را حق میدانیم اما برای همسایه.

قصدم این نیست که ارتباط پاراگراف نقل شده از سایت محمدرضا را با کل مطلبش قطع کنم و نیتم این نیست که راجع به این پاراگراف چیزی کم یا زیاد بگویم پس برای درک منظور و مقصود محمدرضا باید کل مطلب را خواند.این نوشته از منظر من تنها یک پاسخ  به این سئوال است که چرا مطالب خوشحالی دیگران دیرتر و کمترپخش میشوند و  مارا خوشحال نمیکند و نا خوشی های دیگران زودترپخش میشوند؟

و مسلما هیمن یک پاسخ هم میتواند نادرست باشد.

اصل مطلب :

زمانی که با خبرشادی و خوشحالی یک نفر مواجه میشویم نسبت به او حس حسادتمان گل میکند.به لیاقت اودرازتباط باوضعیت شادمانی که دارد، شک میکنیم و تا حدودی میگوییم کوفتش بشود انگار حق مارا خورده که وضعش این شده اما وقتی با خبرناراحت کننده ای مواجه میشویم طرف مقابل را بدبخت تر از خودمان میدانیم و حس میکنیم چیزی از حق ما خورده نشده، با خودمان میگوییم وضعمان از او بهتر است ما بهره ای داریم که او نداردو برای حفظ ظاهر هم که شده و اینکه انتشار خبر بدبختی کسی که از خوشبختی ما کم نمیکند خبررا خیلی سریع تر منتشر میکنیم .

بارها و از آدمهای متفاوتی را دیده ام  که در مراسم عروسی جوانان شرکت نمیکنند اما در مراسم عزای بزرگ خاندان شرکت میکنند و حرفشان  این است ،:«نه دیگه مجلس ختم رو نمیشه نرفت.»  طبیعتا در خیلی موارد آمار افرادی که در عزاها حتی بدون دعوت هم شرکت میکنند خیلی بیشتر از کسانی است که در عروسیها و با کارت دعوت شرکت میکنند

شاید وقتی خبر خوشی از کسی میشنوم احساس میکنم حقش نبوده ،از مال من خورده ،از پدرش مال و امال  بهش رسیده  و پدرش هم معلوم نبوده چیکاره است ،جای من را گرفته ،ما زحمت میکشیم اون بهره اش رو برده . 

خبرهای خوشی افراد دیگر به ما میگویند او بهره ای دارد که تو نداری انگار احساس رقابت و حسادت را در ما زنده میکند و بعد در ما احساس بازنده بودن . دختری که دوست خودش را کنار پسری خوش تیپ میبیند چه دیالوگی به کار میبرد :«مگه اون چی داره که یکی مثل این پسره رفته گرفته اش شاید اصل جمله این شکلی بوده :مگر من چی کمتر از اون دختره دارم که این پسره نیومده منو بگیره و رفته اونو گرفته .»

یا کسی که در کنکور رتبه ی بالاتری می آورد :مگر چقدر درس خونده ؟اصل جمله شاید این بوده که مگر او چقدر از من بیشتر درس خوانده  منکه شب روز درس خوندم.

تصور میکنم عدم توجه به مرکز کنترل درونی و بیرونی باعث میشود که ما اتفاقات  زندگی مان را به بخت و اقبا ل پسپاریم اگر کسی از نظر ما به جایی  رسید حتما شانس با او یار بوده نه برنامه ریزی و زحمت خودش و اگر کسی بلایی سرش آمد احتمالا بیچاره بوده و بد شانسی از غیب گریبان ارو را گرفته.

ما بیشتر در غم و همدردی خودمان را شریک دیگران میدانیم تا درشادی به نوعی که انگار شادی کردن یک امر خصوصی است و عزاداری یک وظیفه و  مقوله ی عمومی.

انگار در سطح کلان هم سیستم به مرکز کنترل بیرونی بیشتر اعتقاد دارد تا مرکز کنترل درونی.

دیالوگهایی که در مراسم عزا و عروسی به کار میبریم را مرور کنیم:«هرچی خاک اونو باقی عمر شما باشه.ایشالا تو رخت شادی ببنیمت .مارو هم در غم خودتان شریک بدانید.»

حالا تصور کنید همین حس شراکت را دوستان آقا داماد با او داشته باشند .نهایتا خواهند :«گفت ایشالا خوشبخت بشید.» اما هیچ نخواهید شنید که کسی به داماد بگوید:« ما رو هم در شادی خودتان شریک بدانید.»

شاید همین مساله در سطح کلان هم باعث شده که شادی کردن به اندازه عزاداری برای ما عمومی نباشد کما اینکه تدارکات عزاداری را در مراسم ملی و مذهبی میبینیم اما درمراسم شادی تنها چیزی که میبینیم تعداد زیاد عوامل محسوس و نامحسوس امنیتی هستندتا مبادا نظم عمومی به هم بخورد.

مسلما مطلب من هیچ پشتوانه علمی و تجربی ندارد و صرفا بیان منویات درونی من است که خودم را عضوبی از جامعه و جزیی ازکل میدانم نه یک وجود مستقل و خارج از سیستم .

کتیبه های گنجنامه همدان

ترجمه سنگ نبشته داریوش هخامنشی«خدای بزرگ است.

اهورامزدا که این سرزمین را آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که داریوش را شاه کرد، یگانه شاه از میان شاهان بسیار و یگانه فرمانروا از میان فرمانروایان بسیار. من (هستم) داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهای با ملت های بسیار، شاه این سرزمین بزرگ دور دست پهناور، پسر ویشتاسب هخامنشی»

رسیدن به آرزوها

نشسته ام روی لبه ی پشت بام این ساختمان بلند و آماده ام، تا کارم را انجام بدهم .

هرشب کارم سختر و بیشتر میشود.تقاضاها بیشتر شده است و دسترسی به درخواست کننده ها سخت تر.

گاهی اوقات، از یک نشانی دوبار تقاضا میشنوم .تا این لحظه این اتفاق فقط دررابطه با ساختمانهای بلندافتاده است.ساختمانهایی که ساکنین آنها در طبقات مختلف زندگی میکنند .پس نباید عجیب باشد که از ساختمانهای بلند تقاضاهای متعدد بشنوم.هیچ وقت درخواست کننده ها را ندیده ام،با این حال بعید است کسی دوبار آرزو کند.چون همان بار اول من کارم را انجام میدهم.به هرحال ،تعداددرخواست کننده ها در ساختمانهای بلند بیشتر هستند .

با هر آرزوی مرگی من سراغ درخواست کننده ی آن میروم .روی لبه دیوار یا پشت بام خانه اش مینشینم و هووو  میکنم.

 یکبار شنیدن صدای من برای کسی که آرزوی مرگ کرده است،کافی است تا آرزو کننده بمیرد.تنها آنهایی میمیرند که آرزوی مرگ کرده باشند و صدای من هم به گوششان برسد.

 شش مورد آرزوی مرگ از این ساختمان تقاضا شده است.

حالا بعد ازشش بار هووو کردن باید هینجا میمانم تا تقاضای بعدی را بشنو م .شاید از همین نزدیکیها یا از همین ساختمان .

اما شایددرخواست کننده های این ساختمان صدایم رانشنیده باشند .مجددا هووو  میکنم و باز هم و بازهم .حدود بیست بار.

حالا میتوانم اطمینان داشته باشم که صدایم به گوش آنها رسیده است .

*

*

از دیشب تا حالا نشسته ام روی لبه ی پشت بام این ساختمان بلند چیزی که از صبح  خیلی در این ساختمان دیدم تابوتهایی هستند که برای انتقال مرده ها پایین ساختمان ردیف شده اند.از سرکنجکاوی آنها رامیشمارم.

تعدادتابوتها بیست تا هستند.

 

بنیتا هم کنار آتنا چرا بایدکسی اهمیت بدهد؟

جایی که بچه های کوچک خرید و فروش میشوند ،جایی که بچه های کوچک قاچاق میشوند و سرچهارراه برای ریسشان کار میکنند ،جایی که ظاهرا تنها کسی که مسئول بزرگ کردن فرزندان است پدرو مادر او هستند،جایی که فرزندان ازداواج های دختران ایرانی و جوانان افغان شناسنامه نمیگیرند،جایی که پدر خوانده به دختر کوچک همسرش تجاوز میکند ،جایی که بدن نازک و نحیف کودکان ته سیگاری پدران معتاد و یا معشوقه ی مادران آنها ست جایی که خبرهای کودک آزاری لابه لای خبرهای دیگر گم میشود ،جایی که خبر تلخ نباید منتشر شود،انگار تعجب نمیکنیم از اینکه دزدها هم اندک انسانیت خودشان را زیرپا بگذارند و کودک هشت ماهه را زیر تیغ آفتاب رها کنند.چه روندی باعث شده که این رویدادها به وجود بیاید؟چه رویدادهایی این روند را تقویت میکند؟