مادر عزیزمان

اتومبیل جلوی دفترثبت اسناد، ایستاد.

به غیر از راننده وپیرزن،سه تا زن هم نشسته بودند،عقب.

راننده و زنها رفتند داخل دفتر ثبت اسناد.

آنها چند دقیقه بعد به همراه سردفتر برگشتند، پیش پیرزن .

سردفتر، دفتر بزرگش رابه زحمت جلوی پیرزن باز کرد. پیرزن جاهایی را که سردفتر به او نشان میداد ،انگشت میزد.راننده و زنها سرها یشان را کرده بودند داخل اتومبیل و انگشت زدن پیرزن را نگاه میکردند.

بعد از آنکه کار سردفتر تمام شد، راننده و زنها پیرزن را بوسیدند و همراه سردفتر برگشتند داخل .

پیرزن به زحمت از ماشین پیاده شد.به آهستگی خودش را رساند، طرف دیگر خیابان و به صاحب مغازه ی روبرویی گفت:پسرم یه لیوان آب به من میدی؟

لیوان آب را گرفت و همانجا روی یکی از صندلیها نشست.

رو به صاحب مغازه گفت:«از پله ها نمیتونم برم بالا، خونه ام رو به اسم بچه هام کردم،بهم قول دادند یه خونه بهتر برام بخرند که پله نداشته باشه.خدا خیرشون بده، خیلی به فکر من هستند.»

وقتی سرنشینان اتومبیل برگشتند،یکی از زنها جلو نشست و دوتا عقب.

 راننده که پیرزن را دیده بود تا وسط خیابان آمد،ولی با صدای یکی از زنهابه سمت اتومبیل برگشت .سوار شد.ماشین را روشن کرد.

رفتند.

3 دیدگاه برای “مادر عزیزمان”

  1. از مکافات عمل غافل مشو – گندم از گندم بروید جو زجو
    از کوزه همان برون تراود که در اوست

    داستان مادری رختشوی را که آخرین یادگاری زندگیش ( حلقه ازدواج ) را برای تحصیل فرزندش فروخت و به فرزندش گفت : وصیتی میکنم سعی کن وقتی طبیب شدی ، درماندگان شهرمان را با دقت بیشتر درمان کنی حتما شنیدی ، که بزرگترین دارشفا را به نام مادر راه اندازی کرد .
    البته داستان های مشابه زیاد است .
    درسته دنیا دار مکافاته ، حالا شما سرنوشت آن دخترها را دنبال کن .
    یادمان باشد که سیستمی که بر اساس بهینه کردن منافع شخصی بنا می شود و خانه را می فروشد تا خانه بهتر(مناسب تر) بخرد.{نه اینکه با اندیشه ای به مشکلات بچه ها برسد و حل مشکلات خودش برای راحتی بچه ها } بچه ها هم سیستم را بر اساس منافع شخصی خودشان بهینه میکنند .
    و خروجی سیستمی که منافع جمع را می بیند مطمئن باش بهینه کردن منافع فردی هم بر اساس متغیر منافع جمع است .
    البته شما در رابطه مادری عموما” چون یک رابطه از خود گذشتگی است ، معمولا” قصه عکس می شنوی .
    اما نمونه شما این رابطه کلی را مصداق است ، که در همان رابطه مادری هم این صادق است

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
    1. محمد تقی عزیز
      از روزی که این کامنت رو دیدم توی ذهنم درگیر بودم که چی بنویسم.ممنونم که برایاین داستان کامنت گذاشتی.
      من با نوشتن این داستان فقط یه روایت ساده رو بیان کردم.یکی از میلیباردها حالت ممکن ،که ممکنه هیچ وقت مصداقی بیرون از همین نوشته نداشته باشه .گاهی احساس میکنم اگر بخواهیم از داستانی نتیجه ای بگیرم درگیر خطاهای دهنی میشیم.فرض کن یک نفر این داستان رو بخونه و بر حسب اتفاق در دایره زندگی و اطرافیان خودش یه مورد نزدیک به همین اتفاق هم دیده باشه یا شنیده باشه ،به نظرم یه آجر روی بنایی میشه که بر این اساس ساخته شده که فرزندان نسبت به والدین خودش رفتاری ناشایستی دارن،ممکنه یک نفر هم اینو بخونه و به حق بگه این چه اراجیفیه که این یارو نوشته.حرفم اینه که این مینی مال و شاید خیلی دیگه از مینی مالها و خیلی دیگه از اتفاقات و رویدادها قرارنیست چیزی رو ثابت و یا رد کنند.این فقط یه داستان کوتاهه .همینکه ذهن خواننده رو درگیر کنه برای من بسه.من نمی تونم نگران اثرش رو اعتقاد کسی باشم و حق هم ندارم به کسی بگم که وقتی این داستان رو خوندید و تموم شد لطفااین نتیجه ی خاص رو بگیرید.من با داستان نوشتن قصد موعظه کردن ندارم .من روایت میکنم .و روایت کردن من ممکنه بدون سوگیری هم نباشه.
      متشکرم

  2. سلام محسن جان
    داستان زیبایی بود. مرا به فکر فرو برد.
    و چند سوال که در ذهن ام ایجاد شد:
    – ما برای پدران و مادرانمان چه کرده ایم؟
    – آیا انتظارات واقعی آنها را درک کرده ایم؟ یا فقط آن را حق خود می دانیم.
    – چقدر پدران و مادرانمان در برنامه زمانبندی هفتگی ما جای دارند؟ چقدر به این بزرگواران فرصت ابراز وجود می دهیم؟
    ممنون از تو

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *