از شیوه ی مردن بعضی انسانها چه چیزی آموخته ام ؟

این مطلب بیشتر از هر مطلب دیگری که نوشته ام حاوی نظرات شخصی من است .در واقع شخصی ترین برداشتهای من از زندگی و مرگ بعضی از انسانهاست .درباره ی ادعای این مطلب که در ادامه خواهد آمد چند ده میلیارد مثال نقض وجوددارد.پس نسبت به اثبات ادعای خودم هیچ اصرارو حتی شاید بازگویی هم ندارم .درواقع من این مطلب را نشانه بیسوادی خودم و مصداقی از عبور از واقعیت میدانم . عبور از واقعیت به این معناست که دیگر واقعی بودن حرفها و ادعاها به اندازه‌ی گذشته مهم نیست. باورهای شخصی و برداشت‌های شخصی مهم‌تر شده‌اند. قضاوت‌های احساسی پررنگ‌تر شده‌اند.

محمدرضا در روزنوشته ها مطلبی نوشت با عنوان از هر کسی چه بپرسیم؟ نظری که من درباره ی این مطلب نوشتم باعث شد که باران عزیز سئوالی از من بپرسد .نظر من و سئوال باران و جواب من به سئوال باران موضع این مطلب است.

نظرمن در سایت روزنوشته ها

«از بعضی از انسانها باید از شیوه ی مردنشان پرسید.شاید خیلی از انسانها نتوانند به این سئوال جواب بدهند .از جمله خود من .اما خیلی از انسانها با چگونه مردنشان به خیلی از سئوالات ما پاسخ می دهند.بیایید مرگ این اسامی را باهم مرور کنیم.
ابوریحان بیرونی.پروفسور حسابی .هیتلر.حر بن یزید ریاحی.معمر قذافی.صادق خلخالی.مهاتما گاندی.علی شریعتی.ژاندارک.صادق هدایت.آلن تورینگ.سقراط .و جوخه های مرگ انتحاری»

سئوال باران عزیز:

«چرا فکر می کنید چگونه مردن افراد می تونه مهم باشه؟»

جواب من به سئوال باران:

ادعایی که در بالا مطرح کردم این است:نحوه ی مرگ هر انسانی رویدادی است در ادامه ی روند زندگی او.

تصورمی کنم اگر به بعضی انسانها (منظورم از بعضی صرفا آنهایی هستند که دایره تاثیرگذاریشان (چه مثبت و چه منفی) بیشتر از خانواده و اطرافیان و هم دوره ایها و شهروندان یک شهر و یک قبلیه و خارج از دایره زمان و مکان است.)شیوه ی مردنشان را قبل از مرگشان نشان بدهند و به آنها بگویند سرآخر تو به این نحو که میبینی خواهی مرد ،تغییری درشیوه زندگیشان ایجاد نخواهند کرد.چون برای آنها مرگ مانعی برای رسیدن به اهدافشان نخواهد بود.

اگر من در طول زندگی دنبال یافتن جوابی برای سئوالهای خودم باشم ،احتمالا دربستر مرگ هم به جای دعا خواندن و تقسیم ارث و میراث دنبال یافتن جوابی برای آخرین سئوالم هستم.

اگر من در طول زندگی در پی مطالعه و کسب علم و دانش باشم احتمالا روی تخت بیمارستان هم به جای عجز و ناله،  مشغول مطالعه خواهم بود و عکسی از من در این حالت همه جا پخش خواهد شد.

اگر من در طول زندگی خودم را برتر و بالاتر از مابقی انسانها بدانم ،احتمالا نخواهم گذاشت زنده ی من به دست افرادی که روزی آنها را پست تر از خودم می دانستم برسد.

اگر من در طول زندگی دغدغه شناخت حق و باطل را داشته باشم ،احتمالا سربزنگاه جواب را خواهم گرفت و دنبال حق میروم با وجود اینکه میدانم کشته خواهم شد.

اگر من درطول زندگی همه چیز را به شکل جنگ و کشتار ببینم و همیشه لباس نطامی بپوشم ،احتمالا تا آخرین لحظه میجنگم تا کشته شوم.

اگر من کسی باشم که درطول زندگی رفتارش با گفتارش هم خوانی نداشته باشد احتمالا به شیوه ای که میخواهم نخواهم مرد.و مرگم در هاله ای از ابهام باقی خواهد ماند.

اگر من در طول درطول زندگی برای صلح و برابری انسانها و دوری از خشونت در جامعه تلاش کنم و مردم را به دوری از تندروی دعوت میکنم و مورد اقبال هم قرار بگیرم ،احتمالا به دست یکی از تندروها کشته خواهم شد.

اگر من  در طول زندگی همیشه برای روشنگری و تلاش برای انسان بودن و هجرت کردن تلاش کنم،عجیب نیست اگر در همین راه بمیرم.

اگر من دربرابر مذهب رسمی  جامعه و خطوط قرمز قد علم کنم ،احتمالا توسط همان مذهب رسمی محاکمه و مجازات خواهم شد.

اگر من  که در طول زندگی همیشه به انتخاب نوع مردن  وخودکشی فکر کنم ،احتمالا به همین شیوه هم مرگ خودرا به سرانجام خواهم رساند.

اگرمن درطول زندگی خدمتهای زیادی به انسانها کرده باشم و انسانها من را به دلیل کشف مسایل شخصی و خصوصی ام، که ظاهرا خارج از عرف جامعه هم است ،محاکمه کنندو تمام امتیازاتم راازمن بگیرند و خدمتهای من را فراموش میکنند ،احتمالا تاب تحمل قضاوت جامعه را نخواهم داشت و خودم  را از شرآنها راحت خواهم کرد.

اگر من درطول زندگی ام ، دم از قانون و قانون مداری بزنم  و اصرار به این داشته باشم  که اگر رازی شدی در جامعه ای زندگی کنی ، باید به قانون آن جامعه  احترام بگذاری ،احتمالا اگر توسط همان قانون محاکمه بشوم ،حکم را خواهم پذیرفت. حتی اگر به قیمت مرگم باشد .

اگر من درطول زندگی عنان فکر کردنم را کاملا به دست دیگران سپرده باشم ،و دیگران برای من شخصیتی کاریزماتیک داشته باشند،احتمالا به خاطر منافع همان دیگران قربانی خواهم شد.

شاید بعضی انسانها مرگ آگاهی دارند و میدانند چگونه خواهند مرد و انگار میخواهند با چگونه مردنشان به ما بگویند که در زندگی به چه چیزی اعتقاد داشته اند و بگویند می خواهند تاوان این اعتقاد رابا مرگ خودشان بدهند.

اعتقاد من در حال حاضر بر این است که  شیوه ی زندگی امروز ما برشی کوتاه از زندگی ده و یا بیست سال آینده ماست(+).از حالا تا ده سال آینده اگر زنده باشیم به همین مسیر ادامه خواهیم داد و اگر بمیریم احتمالا در همین مسیر خواهیم مرد.

حالا که صحبت از مرگ و مرگ آگاهی شد ،تصور میکنم که در لحظه ی مرگم خیلی آرام وشیک به مرگ لبخند خواهم زد.

جوانتر که بودم این جمله ی دکتر شریعتی همیشه روی یکی از دیوارهای روبرو ی دیدم بود که :

«خدایا چگونه زندگی کردن( زیستن) رابه من بیاموز ،چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

4 دیدگاه برای “از شیوه ی مردن بعضی انسانها چه چیزی آموخته ام ؟”

  1. آقای سعیدی پور عزیز سلام
    اول که خیلی ممنون اهمیت دادید و جواب سوالم رو در یک پست جدا نوشتید.
    دوم اینکه من یک اعتقاد قلبی دارم که هیچ سندی هم براش ندارم جز مشاهداتم. آدمهای خوب و عزیزی که منشا اثر در جامعه بودند، مرگ بسیار راحتی داشتند و اکثرا با یک سکته ساده مردند. به نظر من کسی که راحت می میرد، حتمن ویژگی خاصی در زندگی داشته. نمی دانم چرا… ولی دو مثال را برایتان تعریف می‌کنم. یکی مادر بزرگم که ستون فامیل بود و از هر لحاظی برای همه اعضای فامیل یک راهنما و پشتیبان و حامی بود. هر سال یک روضه داشت که همه فامیل را دعوت می‌کرد و بیشتر صله رحم بود تا روضه. در آخرین مجلسش در حالیکه همه فامیلش دورش بودند و خانه‌اش تمیز و آماده مهمان داری .. وسط مجلس سرش را روی شانه یکی از فامیل گذاشت و مرد. به همین سادگی.
    و معلم موسیقی ام. تنهاترین آدمی که از لحاظ فامیل دیده‌ام. تنها فرزند پدر و مادری بود که فوت شده‌بودند و فامیلی هم در ایران نداشت. روزی که قلبش درد گرفت به یکی از شاگردانش زنگ زد و توی ماشین در حالیکه برای شاگردش طبق روال جوک تعریف می‌کرد، ناگهان سکوت کرد و مرد. تشیع جنازه و مراسمش جزو شلوغ‌ترین و پر احساس‌ترین مراسمی بوده که دیده‌ام بس که تاثیر‌گذار روی زندگی شاگردان بسیارش بود و همه با خانواده‌هایشان شرکت کردند..
    و خیلی های دیگر.شاید منظور دکتر شریعتی هم همین باشد که “خدایا تو کاری کن درست زندگی کنم، مرگم رویدادی‌ست در روند آن زندگی”.
    زیاد نوشتم..
    ولی به مرگ فکر نکنید. معلم موسیقی ام می‌گفت آن قدر آن زیر بخوابی که از خوابیدن خسته شوی.. تا زنده‌ای بیدار زندگی کن.

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
    1. باران عزیز
      من از تو ممنونم که وقت گذاشتی و کامنت من رو توی سایت روزنوشته ها و پست منو اینجا خوندی.
      حقیقتش منم مثل تو فکر میکنم .نمونه ای هم که خودم سراغ دارم ،نحوه مرگ پدر و برادرمه.لحظه ی مرگ پدرم رو فقط مادرم دیده.به ما گفت :مثل شمعی که فوتش کنی و خاموش بشه ،به راحتی خاموش شد و مُرد.و نحوه ی مرگ برادرم رو کمکش برامون تعریف کرد.زمان جنگ منطقه ی جنگی ماووت عراق.برادرم که تیربارچی بوده به همراه کمکش از کوه بالا میرن که بتونن تسلط داشته باشن به نیروهای عراقی که از بالا به پایین دره شلیک میکردند.این اتفاق توی شب میافته ،زمانی که میرسن بالا و تیربارمستقر میشه شروع میکنن به شلیک سمت نیروهای عراقی .واز اونطرف هم تک تیراندازعراقی بعد از یه مدت با سیمینوف شلیک میکنه، کمکِ برادرم میگفت: تنها چیزی که من از علی شنیدم این بود که :«محمد سوختم» و بعد متوجه میشه که تیر خوره توی پیشونی علی. محمدهم که تیر به انگشتش خورده بوده از کوه میاد پایین .
      وقتی پدرم مرد معنی مرگ رو میدونستم ،اما وقتی برادرم شهید شد،من هشت سالم بود.هیچ کس مرگش رو باور نمیکرد،تا زمانی که پنج سال بعد وقتی من دوم راهنمایی بودم به اندازه یک گهواره استخوون برامون آوردن و گفتن «این علیِ شماست.»
      پدرم از روی زیرپیراهنش علی رو شناخت و من در به در دنبال محمد بودم که ازش بپرسم علی چطوری شهید شد؟ تا زمانی که محمد جوابم رو نداده بود، فکر میکردم علی مثل قهرمانِ فیلم های سینمایی ،زمانی که سرپا بوده و تیربار ژ3 دستش بوده و به یه عده عراقی شلیک میکرده،و بعد از کشتن کرور کرور عراقی شهید شده.اما محمد با گفتن نحوه ی شهادت علی بهم بهم یاد داد،آدمی که به خاطر هم وطن های خودش نصف شب از یه کوه بالا میره و یه جای امن پیدا میکنه و تیربارش رو مستقر میکنه ،ممکنه به خاطر اینکه بعد از تیراندازیِ مداوم محلش لو رفته باشه ،با یه سیمینوف شناسایی و مور هدف قرار بگیره و دراز کش بودنش چیزی از قهرمانی اش کم نمیکنه.مرگ آرام پدرم و مرگ قهرمانانه ی برادرم تاثیری به اندازه دایره خانواده و اطرافیان مون داره .وشاید حالا تاثیری به اندازه ی اونهایی که کامنت توومن رو میخونن .تو و مادربزگت و معلم موسقیت .من و پدر و برادرم .
      متشکرم

  2. مثل مار بعد پست افتادم دنبالت، مظلب رو دیدم، نظراتتون رو هم دیدم، و چقدر خوب و دلنشین بود
    … و من از نگاه تو به مرگ دیگری، مرگ را بازآموختم محسن جان
    سپاس از تو

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *