خبرکش

همراه با خودش یک چهار لیتری بنزین داشت.چهارلیتری را گذاشت کنار در و نشست . شاید به خاطر بوی بنزین بودکه تا شب فراموشش نکردم.

«:داداش یه ساندویچ جیگر بده.»

بیرون را نگاه میکرد و سیبیلهایش را میجوید.

«:این مبل فروشه رو میشناسی؟همونی که بغل ایستگاه کارگاه داره.»

«:بعضی وقتها میاد اینجا ولی اسمش رو نمیدونم چیه.»

«:امروز هم اومد؟»

«:آره یه ساعت پیش.دوتا ساندویچ گرفت و برد.»

«:یه خانم باهاش نبود؟»

«:نه!»

«:میگم امشب شلوغ بازار میشه همه جا.»

«:آره دیگه، یه چارشنبه سوری و یه امشب.»

فقط به اندازه یک لقمه از ساندویچ خورد و رفت .حتی مابقی  پولش را هم نگرفت.

 

 

آخر شب که مغازه را تعطیل کردم ،هنوز وجب به وجب خیابان آتش روشن بود.صدای آژیر؛ صدای موسیقی با ریتم تند و صدای نارنجک دستی با هم قاطی میشد.

رفتم طرف ایستگاه،آژیر آتش نشانی و گشت کلانتری قطع نمیشد.

دود ار همه جا بلند بود و نمیتوانستی بفهمی منشا آن کجاست .دودی از کارگاه مبل فروشی بیرون می آمدجلوی دید همه را گرفته بود و نزدیک کارگاه مبل فروشی شلوغ بود.

اتومبیلهای زیادی در ترافیک مانده بودند  وتنها کاری که میتوانستند بکنند این بود که ممتد بوق بزنند.

باید قسمتی از مسیر را پیاده میرفتم.

کمی دورتر از کارگاه مبل فروشی دوتا نعش کش مانده بودند پشت ترافیک .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *