بچه های شنبه (بازجویی فنی تخصصی)

:«میدونی،من اگر از این اتاق برم بیرون و با تو به نتیجه نرسیده باشم، اونا دوباره برمیگردن و ماجرا ادامه پیدا میکنه،اون وقت صدای ناله ها و فریادهای تو رو دیگه نمیشنوم .حتما حدس میزنی که اینبار از جوجه فنگ هم خبری نیست بدتر ازاون سرت میاد.»

:«اونا گفتن کارشون با من تموم شده و فهمیدن من مقصر نیس…»

:«چرت نگو! همین حالا  با صدتا خلافی که کردی و گزارشش به ما رسیده، ابد رو شاخته.یعنی اینکه از اینجا بیرون نمیری،و میری زندان تا بمیری! یعنی اینکه کسی رو نمیبینی که بهش چیزی بگی! یعنی اینکه هرکاری باهات بکنن کسی باخبر نمیشه.به من زیاد وقت ندادن.بابای اون دختر هم تو و اون دختر رو دیده که توی اتاقت خلوت کردین.و دیده که…»

:«اون باباش نیست، شوهر مادرشه.»

:«حرف منو قطع نکن ،حالا هر خری هست،بالاخره شاهد ماجرای جیک جیک تو و اون دختر بوده.من میخوام کمکت کنم از اتهام قتل اون دختر افغان و تجاوز بهش تبرئه بشی.و الا طبق مدارک موجود…»

:«من نه کسی رو کشتم و نه به کسی تجاوز کردم.من خلاف رو گذاشتم کنار. الان دارم سالم زندگی میکنم و چندتا خانواده بیچاره رو سرو سامون دادم.»

:«گفتم حرف منو قطع نکن یه بار دیگه حرفمو قطع کنی من میرم بیرون و همکارامو صدا میکنم.»

:«همه دیدن که روز قبلش تو با اون دختر دعوا کردی و زدی تو گوشش و…»

:«ازم مواد میخواست. میگفت تو بیا بابای بچه ام باش. میگفت شنیده زایمان تو آب خیلی خرج داره ولی درد نداره. میخواست تو آب زایمان کنه منم…»

:«گفتم خفه شو حرف نزن.همین که دیدی اون دختر افغان شناسنامه نداره فکر کردی هرکاری دلت بخواد میتونی باهاش بکنی و کسی هم خبردارنشه.کلی آدم همین حالا حاضرن شهادت بدن که تو روز قبلش باهاش دعوا کردی و چند بار هم خیلی وقت پیش اونو کشوندی تو اتاقت و…»

:«گفتم که میخواست تو آب زایمان کنه. از من پول میخواست،گفتم ندارم . میخواست از من مواد بگیره بکشه درد زایمان رو حس نکنه. نه بچه اش نه خفه شدنش به من ارتباطی نداره.من قبلا دوستش…»

:«نه اینطوری معاملمون نمیشه تو میپری تو حرف من.صدای در رو که شنیدی دیگه منو نیمی بینی امیدوارم زودتر غش کنی که درد رو حس نکنی.»

:«تو از من چی میخوای؟»

:«خُب.حالا شدی یه پسر حرف گوش کن.»

:«چیزی که ازت میخوام اینه: نزدیک بساط شما کنار پل مترو ،یه دیوار بتونی هست که تازگی یه سری نقاشی روش کشیده شده اونا رو دیدی؟»

:«نه ندیدم.»

:«چرا دیدی چون خودت اون نقاشی رو کشیدی.»

:«نه، من ،نه، دیدم و نکشیدم.»

:« چرا نمیفهمی؟کار ساده رو اینقدر سخت نکن. تو قبول میکنی که اون نقاشی ها رو کشیدی و تعهد میدی که دیگه اینکار رو نکنی و از این به بعد هم مراقبی که کسی اون پایین نیاد چیزی بکشه. اگر هم کسی ازت پرسید چرا اون نقاشی رو کشیدی میگی توی ماهواره دیدم، ازش خوشم اومد کشیدمش ولی نمیدونستم چیه.منم این پرونده رو میبندم و خلاص.»

:«من ماهواره ندارم.»

:«مزخرف نگو. الان ملت تو قبرشون هم ماهواره دارن.اصلا خودم برات ماهوراه میارم ،که حرفت دروغ نباشه.»

:«اگر قبول کنم ولم میکنید برم؟»

:«آره»

:«قول میدی؟»

:«آره قول میدم.ببین الان هم پرونده رو بستم.اینم از این.»

:«قبول میکنم.»

:           «فقط اون نقاشی که روی اون دیواره چیه؟فحشه یا شعار؟»

:«هیچکدوم. اون یه نهنگ آبیه.»

 

 

بچه های شنبه

روزی که راضیه رو پایین رودخونه پیدا کردیم، مامورها، نذاشتن دیگه آشغال جمع کنیم.
یه ماموررو گذاشته بودن اونجا و کشیک میکشد.ماهم از مامورها میترسیدیم هم از مرتضی وهم ازگرسنگی.

راضیه شکمش مثل قبل کوچیک شده بود و یه بچه بهش چسبیده بود و ازش جدا نمیشد.
بابام با پس گردنی مارو ازاونجا دور میکرد و میگفت:« برید گم شید تخمِ سگا به چی نیگا میکنین؟»
ما میرفتیم و برمیگشتیم .میخواستیم بدونیم بچه راضیه چه شکلیه.
مرتضی گفت:« امروز،فردا رو اینجان.بعدش میرن گم میشن و ما برمیگردیم سرکارمون.»

مرتضی میگفت :«شکم راضیه رو یکی از این مسافرهایی که شب کنار رودخونه تو چادر میخوابن بالا آورده .»
ولی بابای راضیه میگفت:« کار خود پدرسگشه .دیدم چند بار راضیه رو تنها برد تو دفترش.»
خیلی وقت بود که بابای راضیه اونو تو خونه راه نمیداد و راضیه شبا رو تپه ی آشغالا میخوابید.کنار رودخونه تو زمینهای مرتضی.
راضیه میگفت این بابا، بابای من نیست باباها، با بچه هاشون اینکارا رو نمیکنن.
بابای راضیه هم مثل همه ی مابرای مرتضی کار میکرد. مرتضی به ما غذا وبه بابا هامون مواد میداد.
باباهای ما،آشغالهایی روکه مامورهای شهرداری می آوردندو اونجا خالی میکردند از هم جدا میکردند و بعد مرتضی اونهارو میداد با نیسان میبردند.
روز بعد از دعوای راضیه با مرتضی، جنازه راضیه رو از آب گرفتیم .

ما از دور نگاه میکردیم،ولی نه صدای راضیه رو میشنیدیم نه صدای مرتضی.آخر دعوا مرتضی زد تو گوش راضیه و بعد راضیه رفت طرف بالای رودخونه.

مرتضی نشست بالاسر جنازه راضیه و هی گریه کرد و به خودش فحش داد.

مامورها هم بابای راضیه و هم،مرتضی رو باخودشون بردن و چند ساعت بعد یه آمبولانس اومد ،راضیه و بچه اش رو با خودش برد.

راضیه سیاه شده بود مثل بچه اش.

راضیه و بچه اش بزرگترین چیزایی بودن که تا اون موقع از تو رودخونه پیدا کرده بودیم.
بیشتر از هرچیزی دمپایی پیدا میکردیم .خیلی کم پیش می یومد که دو لنگه دمپایی رو باهم پیدا کنیم بیشتر هم لنگه راست دمپایی رو میدیدم. تا لنگه چپ.
هیچ وقت دوتا لنگه رو باهم جور نشد یا رنگشون با هم فرق داشت یا اندازه شون ولی ما همونها رو میپوشیدم.و بعضی هاشون رو هم میفروختیم.
جمعه ها میرفتیم بالای رودخونه و پفک و آب وتخمه میفروختیم .
شنبه ها میومدیم پایین رودخونه و بطری خالی و دمپایی و آشغالهای دیگه پیدا میکردیم .

هرچی از آب پیدا میکردیم مال خودمون بود و هرچی از تو آشغالها پیدا میکردیم باید میدادیم به بابا هامون تا بار نیسان کنن.

قبلا بیشتر بودیم. ولی از وقتی راضیه شکمش بالا اومده بود دیگه دخترها با ما نیومدن.
بالای رود خونه فشار آب خیلی بیشتر بود برای جمع کردن آشغال باید میومدیم پایین رودخونه .رودخونه پهن میشد و جریان آب ضعیف میشد و ما میتونستیم چیزهای روی آب رو بگیریم . خیلی وقتها هم اونها میومدن کنار آب.
آدمها آشغالهاشون رو میریختند،توی رودخونه بعضیهاشون هم که میخواستنداز رودخونه رد بشن وسایلشون می افتاد و ما میتونیستم پایین رودخونه اونها رو از آب و ماسه بگیریم.تلفن،لباس زنانه .لباس مردانه.کیف پول .شیشه قلیون شکسته . دسته گل و جعبه کادو خراب شده.عکس های یادگاری .دفترچه های کوچیک و بزرگ.پاکت سیگار .

روز بعد که مرتضی برگشت سرو صورتش کبود بود به ما گفت اینبارکه بچه پیدا کردید فقط به خودم بگید.

حالا هر وقت که بچه های لخت و مرده کنار آب پیدا میکنیم، اونا رو میدیم به مرتضی تا خاکشون کنه که مابتونیم آشغال جمع کنیم .

بازیهای کلامی

:«آقا شما هنوز امامید؟»

مردی که نیم خیز شده بود تا از اتوبوس پیاده شود با شنیدن این سئوال، از ردیف پشت سرش ،همانجا که بود،نشست،نیم نگاهی به عقب انداخت ،مردی مسن و پسری جوان رادید که کنارهم نشسته اند،به صندلی تکیه داد گوشش را تیز کردو برای شنیدن پاسخ سئوالِ پسرجوان منتظر صحبتِ مرد مسن شد.

مرد مسن گفت:«آره من هنوز امامم.»

پسرگفت:«چه جالب! چطور هنوز امام موندید؟حتما اوضاع خوبه؟»

مرد گفت:«یه خورده مشکل با بیرون داریم،اما میدونی که، مشکل برای همه هست.معجزه اینه که با این همه مشکل کارت رو پیش ببری.»

پسرگفت:من و بچه های دیگه خیلی چیزها از شما یاد گرفتیم که توی زندگی کمکمون میکنه.مطالبی که درباره ی دنیا و آخرت و دین و ایمان برای ما تازگی داشت.»

مرد گفت :آره درسته شیوه ی ما شیوه ی جدیدیه.اعتقاد من اینه که برای درست شدن اوضاع باید از نوجوونها شروع کرد و امیدوارم کم کم روی جامعه تاثیربذاره.آموزشها بعدا ثمر میده.»

اتوبوس وارد ایستگاه شد،پسر از مرد تشکرکرد و پیاده شد.مرد ردیف جلو یک لحظه نیم خیز شد تا دنبال پسر برود اما از تصمیمش منصرف شد و در جای خودش ماند.

همزمان با پیاده شدنِ مرد مسن مرد جلویی هم از اتوبوش پیاده شدو بعد از طی کردن چند خیابان در کوچه ای خلوت جلوی او را گرفت و با جدیت و عصبانیت به مردمسن گفت:«توباید با من بیایی.»

مرد مسن با تعجب پرسید«:چرا؟ببخشید شما؟»

مرد گفت:« تو ادعای امامت کردی.داری در دین بدعت به وجود میاری.»

مرد مسن با تعجب پرسید:«من؟»

مرد  بدون اینکه از جدیت و عصبانیتش کم کند گفت:« بله تو. برای خودت پیرو هم جمع کردی من صحبتهای تو رو با اون پسر توی اتوبوس شنیدم. راهی برای انکار نداری.تو بچه ها و نوجوونها رو دور خودت جمع میکنی و راجع به دنیا و آخرت و دینِ جدید باهاشون صحبت میکنی و اونها رو گمراه میکنی و یه کاری کردی که بهت بگن امام.معجزه هم که برای خودت ردیف کردی.»

مرد مسن با صدای بلند خندید و گفت:  اون پسر شاگرد من بود، توی مدرسه ی امام.من یه معلمم و اونم هم سالها پیش شاگردم بود.»

مرد  لحظه ای مکث کرد اما بعد با هردو دستش  دست مرد مسن را گرفت و همزمان که دست اورا میکشدگفت :«به هرحال باید با من بیایین تا یه سری مسایل روشن بشه.»

 

چه اشکالی دارد؟(یک عاشقانه ی کوتاه)

:«گفتی کجا؟»

:«همون جلو روی درخت. زیر درخت که وایستی،سرتو بالا کنی،میبینی درست گفتم و منظور منو میفهمی.»

رفت زیر درخت ایستاد و بالای سرش را نگاه کرد.

روی یکی از شاخه های درخت یک کبوتر و یک کلاغ نشسته بودند کنار هم.