لذت استعفا

امروز استعفا دادم.دوست دارم جمله ی آخر رو همین اول بنویسم:

لذتی که در استفعا هست در استخدام نیست.(در واقع من لذت هردو مورد رو چشیدم پس میتونم از این مقایسه  استفاده کنم و نسبت بهش ادعا داشته باشم )خوب حالا که جمله ی آخر رو نوشتم ادامه میدم .

این نوشته فقط حاصل تجربه ی کاری و شغلی منه و اصلا قصد اینکه به کسی توصیه کنم، استعفا بده تا لذتی رو بیشتر از استخدام درک کنه ندارم .(باید حواسمون به چاله و چاه باشه)

در زمان استخدام دست و پای خودت رو بند میکنی به یه سری قانون و قاعده نوشته و یا نانوشته. تاحالا و در مدت زمان کاری خودم، به طور میانگین بیشتر از دوسال در یک پست سازمانی و یادر یک سازمان موندگار نشدم .یادر اون شرکت یه پست و موقعیت جدید ارتقا پیداکردم ،یا اون سازمان برام کوچیک شده و یا تخصص من از سطح شرکت بالاتر اومده و دنبال یه موقعبت تازه برای خودم بودم و بعد رسیدم به استعفا. بعد به جایی رسیدم که خواستم خودم رو از قید وبندهای کوچیک رها کنم و لااقل خودم رو درگیر قیدو بندهای بزرگتری بکنم. درشرکت تخصصی تر بزرگتر و با موقعیت سازمانی بهتر استخدام بشم. سعی کردم توی این مدت از نظرموقعیت شغلی و پست سازمانی و حقوق دریافتی برگشت به  عقب نداشته باشم و نگاهم روبه جلو باشه .این عقبگرد نداشتن باعث شده که به هروضیعت شغلی رضایت ندم و اگر نتونستم وضعیت رو عوض کنم ،سازمان رو عوض کردم.

حالا که استعفا دادم و حقوق بگیر شرکت نیستم ،درگیر قیدو بنداین هم  نیستم که وقتی میخوام از اشتباهات مدیران ارشد و میانی و خودم در سازمان بنویسم، طوری بنویسم که انگار نقل خاطره از یه نفر دیگه است و یا اینکه این اتفاقها درسازمان دیگه ای رخ داده اند.

حواشی استعفا منم این از طرف همکارها این شکلی بود.

*رییس هیئت مدیره گفت :«اگر با اونجایی که میخواهی بری به توافق نرسیدی و حتی آخرین لحظه هم پشیمون شدی بازهم برگرد، اینجا همیشه برای تو یه کاری هست.»

*مدیرعامل گفت :«من از کارت راضی بودم ،مطمن هستم که بیشتر از این هم پیشرفت میکنی.»

*سرپرست انبارگفت: «امیدوارم با استعفات موافقت نشه.»

*حسابدار دفتر فقط گفت:«آخه چرا؟»

*انباردار دفتر گفت:«کاش نمی رفتی.»

یکی از مشتریهای خوب شرکت گفت:«متاسفم که شرکت تو رو از دست میده.»

یکی از مدیرها نیم ساعت برام حرف زد که:« بابا بیرون کار نیست اگر هم باشه به درد تو نمیخوره و ازاین مزخرفات.»

خانواده ام هم حس خوبی دارن.

این وسط فقط اونی که فکر میکنه قراره جای من باشه با دمش گردو میشکنه .کسی که سواد و تخصصش ازمن کمتره و براش موقعیتی پیش اومده کهبا نبودن من  بتونه خودش رو نشون بده.

شاید هم من وهم اون به قانون پیتر معتقد باشیم.

از جایی که من نگاه میکنم توی زندگی شغلی خودم، همیشه برام، لذتی که درلحظه استعفا بوده در لحظه استخدام نبوده .

 

استراتژی ،داریم یا نداریم

معمولا مدیریت استراتژِیک درسازمان ازبرنامه ریزی ،اجرا و نظارت سخن میگوید.پاسخ احتمالی صاحبان کسب و کار به هریک از سئوالهای:

کجا هستیم ؟

کجا می‌خواهیم برویم؟

چگونه می‌خواهیم به آن مقصد برسیم؟

به معنای  استراتژی و  تفکر استراتژیک آن سازمان برای رسیدن به چشم انداز خود خواهد بود.

اما برنا مه ی استراتژیک در سازمان از مدیران چگونه به کارکنان منتقل خواهد شد؟

کارکنان یک سازمان چگونه در اجرای برنامه ی استراتژیک سازمان مشارکت میکنند؟

آیا استراتژی یک شرکت الزاماباید مکتوب باشد؟تا همه بتوانند آنرا بخوانند؟

و آیا مکتوب بودن استراتژی به معنای این است که شرکت تفکر و مدیریت و برنامه ریزی استراتژِک دارد ؟

به عنوان یک آنالوژی میتوان تصور کرد ،اگر سازمان را مانند یک کشتی در نظر بگیریم (کشتی تفریحی،اکتشافی ،تجاری،جنگی ،باری ،مسافری ،صیادی و یا حتی کشتی دزدان دریایی و جاسوسی) خدمه کشتی مانند کارکنان سازمان خواهند بود و ناخدای کشتی مانند مدیر اجرایی یا مدیر عامل آن .

مالکان کشتی به عنوان سهامدارن آن خواهند بود و دریا و اقیانوس به مانند فضای کسب و کار تجاری.

کشتی های دیگر و حتی قایق های کوچک به عنوان رقیبی که ممکن است، کارایی آنها همانند کشتی مورد نظرماباشد(مانند دوکشتی که کارشان صید ماهی است) یا نباشد، اما این کشتی ها در استفاده از دریا تاحدودی با هم رقابت دارند هستند.

شاید، هیچ ناخدایی استراتژی رسیدن خود به مقصد را مکتوب نکند . با ابن وجود ناخدا همه خدمه را آگاه کرده است که ماموریت کشتی چیست. همه ی خدمه کشتی میدانند، سفرشان از کجا شروع میشود و مقصد نهایی کجاست . میدانند چه مسیری را باید طی کنند، میدانند، در کدام بنادر توقف خواهندداشت .

برای چه هدفی به سوی مقصد حرکت خواهند کرد و بعد دل به دریا میزنند.

دریا اگر طوفانی یا آرام باشد ،دزدان دریایی اگر به آنها حمله کنند یا نکنند . همه برای هروضعیتی آماده هستند و آموزش دیده اند. در کشتی به اندازه کافی برای خدمه قایق نجات وجلیقه نجات هم تدارک دیده شده است. حتی سر آشپز و پرسنلش هم میدانند، که باید حواسشان به ذخیر آب و غذا باشد .و اگر لازم شد ،به ناخدا بگویند که برای تامین غذا در میانه ی راه فکر ی بکند. .

کشتی که از بندر به دستور ناخدا جدا میشود به نیت رسیدن به مقصدی حرکت میکند که برای همه معلوم و مشخص است.

مانند صاحبان کسب و کاری که از قاب پنجره اتاق کار خود رسیدن به قله کوه را در دوردست در ذهن خود میپروراند؛ ناخدا هم میداند که کشتی را باید به کجا برساند .

ظاهرا هیچ کشتی نیست که نداند، کجا میخواهد برود و هیچ سازمانی هم نیست که نداند به کجا میخواهد برسد .

اما همانطورکه به غیر از ناخدای کشتی خدمه ی آن هم میدانند،کجا میخواهند بروند کارکنان سازمان هم در کنار مدیران ،آن باید بدانند که سازمان از کجا شروع کرده به کجا و چگونه میخواهد برسد.

تازمانی که استراتژی در سازمانی مکتوب باشد، اما تنها کارایی آن پرکردن قفسه بایگانی سازمان باشد،همانند این است که خدمه یک کشتی ندانند قرار است به کجا بروند و منتظرباشند تا ناخدا مسیر جدید روزانه را اعلام کند ،تا روز به پایان برسد . اگردریا آرام باشدهمه خوشحال خواهند بود،اگر دریا طوفانی باشد مسیر را به سمتی که فکر میکنند آرام تر است تغییر میدهند ،این کشتی و خدمه اش همیشه درتوهم رسیدن هستند . رسیدن به جایی که نمیدانند کجاست و اگر برحسب اتفاق به بندری پررونق برسند، حتی نخواهند دانست که اینجا همان جاست که آرزوی رسیدن به آن را داشتند یا نه!

ممکن است همان بندر را به خیال رسیدن به جای بهتری که نمیدانند کجاست ترک کنند.و اگر در این سفر به بندری نرسند، همین که میتوانند به سلامت روی دریا شناور باشند و غذایی برای خوردن داشته باشند برایشان کافی است.

قاعدتا مدیران شرکتها استراتژی دارند، اما چون آنرا تدوین نمیکنند و یا تدوین می کنند اما نمیتوانند به درستی آنرا اجرا کنند و برای نظارت هیچ متر و معیاری ثابتی ندارند همیشه در اینکه به هدف خود رسیده اند یا نه تردید خواهند داشت.

مانند کشتی که هرروز به خیال رسیدن به بندری پُر رونق  تغییر مسیر میدهد.

استراتژی باید به گونه ای باشد که مانند ستاره ی قطبی برای همه خدمه قابل دیدن باشدو راهنمای خدمه کشتی باشد ؛خواه این استراتژی مکتوب باشد یا نباشد.

شاید خیلی از شرکتها سندی به عنوان برنامه استراتژیک در سازمانشان نداشته باشند؛ اما مانند کشتی که میداند به کجا میخواهد برود حتی اگر وسایل جهت یابی پیشرفته و رادار خودرا ازدست بدهند؛ با استفاده از ستاره ها به راه خود ادامه خواهند داد.

اما ناخدایی که مطمئن نباشد که خدمه اش میدانند که کشتی به کجا میخواهد برود نباید بابت رسیدن به مقصد خوش بین باشد. کشتی که ناخدا و خدمه ی آن ندانند به کجا میخواهند بروند تمایل خواهند داشت هر راهی را امتحان کنند اما محدودیت زمان و منابع به آنها اجازه نخواهد داد.

به نظر میرسد شرکتی که وارد فضای کسب و کار میشود؛ قاعدتا باید بداند که کجاست ؟ کجا میخواهد برود؟و چگونه میخواهد این مسیر را طی کند؟

ممکن است این آگاهی فقط در ذهن موسسان و سرمایه گذاران شرکت باشد، به صورت نگاه از قاب پنجره به فضای بیرون یا اینکه به صورت مکتوب جزو اسناد شرکت باشد.

به هرحال آگاهی همه اعضای سازمان مانند آگاهی همه خدمه کشتی دررسیدن به اهداف شرکت تاثیر مستقیم خواهد داشت.

با این وجودبه نظر میرسد آنقدر که داشتن تفکر استراتژیک برای مدیران کسب و کار مهم است مکتوب کردن استراتژی مهم نباشد .

تفکر استراتژیک داشتن به ما می گوید که: اعضای سازمان به عنوان عناصر محرکه سازمان ؛باید از استراتژی سازمان با خبر باشند و همراه مدیران مسیر حرکت را آگاهانه طی کنند.

با این وجود مکتوب نکردن و اجرایی نکردن استراتژی مکتوب؛ چه مشکلاتی ممکن است برای ما ایجاد کند؟ شاید جوابهایی از جنس زیر پاسخ به این سئوال باشد:

پرسنل ما هیچ وقت نخواهند دانست که هدف نهایی شرکت چیست .

معیارهای ارزیابی فعالیتهای ما ثابت نخواهند بود .

ممکن است هرزمان بنا به مصلحتی که پیش می آید روش اجرایی خودرا کلا عوض کنیم.

انحرافات خودمان را از معیارهایمان متوجه نمی شویم.

ارزیابیهایی که انجام میدهیم بدون در نطر گرفتن شاخص است.

همیشه تصور می کنیم همینکه سازمان ورشکست نشده است پس راه خود را به درستی طی کرده  است.

گاهی اوقات تبلیغ نکردن بهتر است (وقتی حواسمان به قرارداد نیست)

چند سالی هست که با توجه بهقانون نانوشته ی گران شدن محصولات در ابتدای هر سال ،معمولابعضی از شرکتهای تولیدی سه ماه آخر هرسال شرکت بیشترین فروش را دارند .مشتریان شرکتها به این قضیه واقف هستند که میتوانند محصولی را درماهای منتهی به آخر سال خریداری کنند و آنرا با قیمت بیشتری درسال بعد به فروش برسانند .علی الاقاعده اول سال محصولات خود به خود گران خواهند شد و مشتریانی که کار توزیع و پخش را انجام میدهند از این خریدو فروش سود خواهندبرد.

ماجرای زیر را یکی از دوستانم که دریک شرکت تولیدی کار میکرد برایم تعریف کرد:

«برای استفاده از سه ماه آخر سال شرکت تمام نه ماه اول سال را منتظر می ماند. اگر در نه ماه اول فروش محصولات نوسان داشته باشد، معمولا مدیران ارشد اعلام میکنند اصل فروش ما در سه ماه آخر سال است .

چندسال پیش ،برای تبلیغ محصولات ،همزمان با سه ماه آخرسال شرکت ،دنبال سیستمی برای تبلیغ بود و پس از بررسی هزینه های تلویزیونی و هزینه های تبلیغ در روزنامه و تبلیغات محیطی به این نتیجه رسید که، ماندگاری بیلبورد بیشتر است و بیلبورد به نسبت مابقی رسانه ها و با توجه به هزینه آن مقرون به صرفه تر است .

پس با یک شرکت تبلیغاتی که به ادعای امتیاز استفاده از بیلبوردهای شهر را انحصاراً در اختیار خودش داشت قراداد منعقد شد .

طبق قرارداد توافق شده بود که شرکت ما به جای پرداخت پول و یا چک ؛در ازای هزینه تبلیغات ،محصولات خود رابا تخفیفی بیشتر از نمایندگیها به شرکت تبلیغاتی بدهد و شرکت تبلیغاتی آن محصولات رادر کشور عراق برای پروژه های ساختمانی خودش استفاده کند.

مقدمات کار انجام شد و بیلبوردها در سطح شهر تهران و چند شهربزرگ دیگر اکران شد ند

.مدیران شرکت خوشحال بودند از اینکه با این کار محصولاتش در کشور عراق استفاده میشود .

در ایران هم  تبلیغ میکنند و با این تبلیغ فروش محصولات هم بیشتر میشودو چون به جای پول نقد قراربود تهاتر انجام شود ، پس بهای تمام شده تبلیغات هم برای شرکت کمتر در آمده است .

پس از اکران بیلبوردها تصور مدیران ارشد این بود که تبلیغ بیلبورد تاثیر مثبتی بر میزان فروش آخر سال گذاشته است .

شرکت در یک برنامه زمان بندی شده متعهد شده بود که هزینه بیلبوردها را با محصولات خودش در سه مقطع زمانی تهاتر کند. مرحله اول و دوم ارسال محصولات انجام شده بود وبرای مرحله سوم ،مسئول حسابداری منتظر اعلام آمادگی موسسه تبلیغاتی بود.

حدود سه ماه از اکران بیلبوردها گذشته بود که چند نفر از عاملین فروش ما با شرکت تماس گرفتند که:« چه نشته اید ؟»محصولات شما با پنج درصد تخفیف بیشتر از تخفیف نمایندگی توسط شخص ناشناسی از طریق ارسال پیامک های انبوه تبیلغ وفروخته میشود.

پس از اطمینان از اینکه محصول مورد اشاره متعلق به شرکت ماست و ردیابی شماره تماس درج شده در متن پیامک، به دفتری  رسیدیم که در همسایگی  دفتر مرکزی فروش ما در تهران مشغول کسب و کار بودند.

با مدیر آن مجموعه وارد مذاکره شدیم . متوجه شدیم شماره سریالهایی که در اختیار آنهاست متعلق به همان محصولاتی است که شرکت درازاء پول به موسسه تبلیغاتی داده بود و موسسه تبلیغاتی قول داده بود آنها را در پروژه های ساختمانی خودش در عراق استفاده کند. اما محصولات از بازار ایران سردر آورده بودند.و با قیمتی پایین تر از قیمتی که شرکت آنها رامعمولا به نمایندگی هایش میفروخت .

مدیر آن دفتر اعلام کرد که کار اصلی اش  فروش محصولات ما نیست و این محصولات را در عوض فروش محصولاتِ خودش به شرکت تبلیغاتی از آنها تحویل گرفته و الان سعی در فروش آنها دارد و چون زمان زیادی منتظر پولش بوده در حال حاضر آنها رابه همان قیمیت که تحویل گرفته میفروشد تا زودتر به پولش برسد. (زیر قیمت بازار)

وقتی که با موسسه تبلیغاتی تماس  گرفتیم واعتراض خودمان را اعلام کردند،آنها اعلام  کردند که نتواستند محصولات ما را به عراق صادر کنند و ناچار آنها را به ازای بدهی شان به شخص دیگری واگذار کرده اند.

وقتی به آنها یادآوری کردیم که این محصولات را نباید به کسی واگذار میکردید اعلام کردند که :«در قراردادنیامده که ما حق واگذاری این محصولات را به شخص سوم نداریم.» تهدید ما مبنی بر اینکه پارت نهایی محصولات را تحویل نمیدهیم اثر نداشت .شرکت به علت کمبود نقدینگی توانایی خرید نقدی محصولات را از شخص سوم نداشت .و همسایه ی ما محصولاتمان را با قیمتی نازل در بازار به فروش رساند و بازار برای مدتی  اوضاع خوشی نداشت.

ظاهرا هزینه ای که شرکت ما بابت عدم توجه به قرارداد،داده بود بیشتراز سودی بود که از تبلیغات به دست آمده بود.

شرکت ما پارت سوم محصول را هم ارسال کرد و عجیب اینکه با توجه به موجودی انبارحسابدار شرکت ما مجبور شد بهترین  و پرفروش ترین محصول  را به موسسه تبلیغاتی پیشکش کند.

ما هزینه تمام شده بیلبوردها را برای موسسه تبلیغاتی نمیدانستیم و فکر کردیم سود کرده ایم . همین که ما درقرارداد ذکر شده بود این محصولات در عراق استفاده میشود به ما این اطمینان را داد که به طرف مقابل اعتماد کنیم . پس از آگاهی از سرازیر شدن محصولات در بازار آنقدر به این در و آن در نزدیم  که خودمان از آن شخص سوم محصولات را بخریم در حالی که او باتخفیفی بیشتر از خودمان محصولات را به بازار داده بود.

ما پیش نماینده های فروش خودمان هم بدنام شدیم که چطور یک مجموعه ی بی ربط ،محصولات مارا ارزانتر از خودمان به بازار میدهد. ما آنقدر بی توجه بودیم که در پارت آخر در اثر اشتباه حسابداری بهترین محصول خودمان را تهاتر کردیم.

تبلیغات ما خیلی برای موسسه تبلیغاتی سودآور بود

نادیده گرفتن ارزش زمانِ مشتری

 

روندی که  در زیر مطالعه خواهید کرد، به نظرم در خیلی از شرکتها اتفاق می افتد.پس هر کجا در متن با کلمه ی شرکت مواجه شدید میتوانید هر اسمی را بعد از کلمه ی شرکت اضافه کنید .

زمانی که محصول شرکت ِ  ….  را که خریداری کرده اید و از آن در  منزل یا محل کار استفاده میکنید ،دچار مشکل میشود، میتوانید با مراجعه به سایت شرکت یا با تماس با سامانه 118 شماره تلفن واحد خدمات پس از فروش شرکت را دریافت کرده و با واحدخدمات پس از فروش تماس بگیرید. و برای رفع خرابی محصول کمک بخواهید.قبل از اینکه با اپراتور صحبت کنید منشی تلفنی به شما اعلام میکند که کلیه مکالمات شما ضبط میشود و برای اینکه در زمان تماس بعدی، اطلاعات اولیه خودرا مجددا و به اپراتور دیگری اعلام نکنید به شما کد رهگیری اختصاصی داده خواهد شد تا با آن کد مشکل خودرا پیگیری کنید.پرسنل شرکت که در بخش خدمات مستقر هستند،اگر بتوانند تلفنی ایراد را با کمک شما رفع میکنند و اگر نتوانند، یکی از  تکنسینهای شرکت برای رفع عیب به محل شما  اعزام خواهد شد.

تا اینجای کار همه چیز خوب و درست است.شما از این خوشحال هستید که از یک شرکت معتبر خرید کرده اید که برای مشتریان خودش آنقدر احترام قائل است که مثلا مکالمات آنها را ضبط میکند وبه مشتری کد رهگیری میدهد و تصور میکنید:« که آفرین! همه چیز تحت کنترل است.»

اما مشکل زمانی پیش می آید که اپراتور شرکت  به شما تعهد میدهد که ،تکنسین ظرف بیست و چهار تا چهل و هشت  ساعت آینده به منزل یا محل کار  شما مراجعه خواهد کرد.

خوب ظاهرا مشکل شما نهایتاً کمتر از دو روز آینده حل خواهد شد.اما در چه ساعتی از دو روزآینده؟

اگر شما درخواست زمان دقیق تری بکنید،اپراتوربه شما خواهد گفت: «تکنسین ما دوساعت قبل از اینکه خدمت شما برسد، با شما تماس میگیرد که، حتما در محل نشانی اعلام شده  تشریف داشته باشید.»

دوساعت قبل از اینکه بیاید؟ 

«رفع عیب محصول ممکن است از ده دقیقه تا یک ساعت زمان ببرد.»این جمله ی اپراتور هم کمکی به شما نمیکند .اما از نطر خود او جواب قانع کننده ای است.

در واقع شما نمیتوانید برنامه ریزی کنید که دقیقا درچه بازه زمانی بین بیست وچهارتا چهل و هشت  ساعت آینده  به مدت ده دقیقه الی یک ساعت، باید در محل بمانید تا ایراد دستگاه رفع شود.و وقتی که از ارزش زمان خودتان برای اپراتور شرکت حرف میزنید او می گوید :«طبق قانون ، ما موظف هستیم از بیست و چهار تا چهل و هشت ساعت پس از اعلام خرابی بابت مراجعه به محل شما اقدام کنیم .» و شما احتمالا از خودتان خواهید پرسید :«کدام قانون؟قانونِ شرکت شما یا قانون وقت من؟»

این یعنی عدم توجه به ارزشی که ممکن است شما برای زمان خودتان قایل باشید.

به نظر میرسدازدید مشتری:

 *اینکه تعداد تکنسینهای شرکت کم است .

*اینکه نشانی اعلام شده در محدوده طرح ترافیک است .

*اینکه فردا تعطیل رسمی است و جزو روزهای کاری نیست و قاعدتا ساعتهای فردا جزو بیست و چهار و چهل و هشت ساعت آینده محاسبه نخواهد شد.

*اینکه شرکت تمام تلاشمان را می کند که سریع کارش را انجام بدهیم حتی کمتر از بیست و چهار ساعت تعهد اعلام شده  .

*اینکه نشانیهای ثبت شده زیاد است.

 *اینکه تکنسین محدوده نشانی اعلام شده مریض شده یا عروسی خواهرش است.

اینهامشکل او نیست .او زمان دقیق تری میخواهد که بتواند برای کارهای دیگر خودش هم برنامه ریزی کند .

محصول خریداری شده توسط او برایش مشکلی درست کرده ، که شرکت مسئول رفع آن و جبران نارضایتی اش است . اما نباید درباره زمان مراجعه او را گیج کنیم .

به نظر میرسد اگر بخواهیم با همه مشکلات ریزو درشتی  که داریم (و مشتری از آنهابیخبر است و  اصلا به او ارتباطی هم ندارد و نباید به او اعلام شود،) رضایت مجدد مشتری را با خدمات پس از فروش مناسب به دست بیاوریم ،باید برای زمان او ارزش قایل شویم. باید زمانِ تقریبی دقیق تری به او بگوییم. بیست و چهار تا چهل و هشت  ساعت آینده ،بازه زمانی دقیقی برای مشتری نیست.این حق مشتری است که بداند، با توجه به امکانات ما ،اگرقرار است یک روز ،یک هفته ،یا حتی یک ماه دیگر بعد از اطلاع رسانی مشتری ،برای ارائه خدمات به محل او برویم ، چه ساعتی از روز اعلام شده باید در محل  باشد، تا شرکت مشکل ایجاد شده توسطِ محصولش را که برای او پیش آمده حل کند،  که او هم  بتواند به باقی کارهایش برسد.