سئوالاتی در رابطه با خود فریبی

قصدم این نیست  به سئوالاتی که در زیرمی نویسم جوابی بدهم به این علت که در حال حاضر سواد آنرا ندارم.اما وشتن این سئوالات و فکر کردن به آنها تا حدود زیادی به من در ایجاد ارتباط و تعامل با خودم و دیگران کمک میکند.

1-فریب چیست؟

2-خود فریبی چیست ؟

3-آیا فریب و خود فریبی الزاما تعاملی بین دو فرد است؟

4-در چه مواقعی خودفریبی خوب است و در چه مواقعی خوب نیست ؟

5-آیا خود فریبی عملی آگاهانه است؟

6-اگر خود فریبی عملی آگاهانه است آیا میتوانم آنرا کنترل کنم؟

7-خود فریبی و مذاکره با خود چه اشتراکاتی دارند؟

8-خود فریبی و تصمیم گیری چه تاثیری بر روی هم دارند؟

9-آیا همه ما دچار خود فریبی هستیم و فقط میزان درصد آن در انسانها متفاوت است؟

10-آیاخود فریبی از مباحث توسعه فردی هست یانه ؟

11-اینکه من در یک سمینار شرکت کنم و تصور کنم که همه مطالب آن رامتوجه شده ام خود فریبی است؟

12-اینکه من چند کتاب بخوانم و تصور کنم آنهارا فهمیده ام خود فریبی است؟

13-اینکه با خودم بگوبم از زندگی خودم راضی هستم و یا ناراضی خود فریبی است؟ (آیا رضایت یا عدم رضایت مصداقی از خود فریبی است؟)

14-مصداقهای خود فریبی در زندگی شخصی کدام هستند؟

15-خود فریبی و عزت نفس چه رابطه ای با هم دارند ؟(هرچقدر خودفریبی کم باشد عزت نفس بالاتر است؟)

16-خود فریبی و اعتماد به نفس چه ارتباطی باهم دارند ؟

17-خود فریبی و وانمود کردن چه شباهتهایی باهم دارند؟

18-خود فریبی و اعتماد به نفس کاذب چه ارتباطی باهم دارند؟

19-خود فریبی درزندگی شغلی چه مصداق هایی دارد؟

20-خود فریبی در رابطه عاطفی چه مصداقهایی دارد؟

21-آیا خود فریبی نوعی ندانستن و بیسوادی است؟

22-آیا خود فریبی نوعی تصمیم گیری است ؟

23-آیا خود فریبی میتواند از اولین آموزشهای توسعه فردی قراربگیرد؟

24-آیا خود فریبی یک مدل ذهنی است؟

25-خود فریبی مکانیزیمی احساسی است یا منطقی؟

26-انسانهای ساده لوح فریب میخورند یا دچار خود فریبی هستند؟

27-اگربیشتر خودمان را بشناسیم میتوانیم از میزان خود فریبی کم کنیم؟

28-خود فریبی و اعتماد کردن چه شباهتها و تفاوتهایی با هم دارند؟

مطمئن هستم تعداد سئوالات بیشتری در ارتباط با مفهوم خود فریب میشود بیان کرد.

 

بازیهای کلامی

:«آقا شما هنوز امامید؟»

مردی که نیم خیز شده بود تا از اتوبوس پیاده شود با شنیدن این سئوال، از ردیف پشت سرش ،همانجا که بود،نشست،نیم نگاهی به عقب انداخت ،مردی مسن و پسری جوان رادید که کنارهم نشسته اند،به صندلی تکیه داد گوشش را تیز کردو برای شنیدن پاسخ سئوالِ پسرجوان منتظر صحبتِ مرد مسن شد.

مرد مسن گفت:«آره من هنوز امامم.»

پسرگفت:«چه جالب! چطور هنوز امام موندید؟حتما اوضاع خوبه؟»

مرد گفت:«یه خورده مشکل با بیرون داریم،اما میدونی که، مشکل برای همه هست.معجزه اینه که با این همه مشکل کارت رو پیش ببری.»

پسرگفت:من و بچه های دیگه خیلی چیزها از شما یاد گرفتیم که توی زندگی کمکمون میکنه.مطالبی که درباره ی دنیا و آخرت و دین و ایمان برای ما تازگی داشت.»

مرد گفت :آره درسته شیوه ی ما شیوه ی جدیدیه.اعتقاد من اینه که برای درست شدن اوضاع باید از نوجوونها شروع کرد و امیدوارم کم کم روی جامعه تاثیربذاره.آموزشها بعدا ثمر میده.»

اتوبوس وارد ایستگاه شد،پسر از مرد تشکرکرد و پیاده شد.مرد ردیف جلو یک لحظه نیم خیز شد تا دنبال پسر برود اما از تصمیمش منصرف شد و در جای خودش ماند.

همزمان با پیاده شدنِ مرد مسن مرد جلویی هم از اتوبوش پیاده شدو بعد از طی کردن چند خیابان در کوچه ای خلوت جلوی او را گرفت و با جدیت و عصبانیت به مردمسن گفت:«توباید با من بیایی.»

مرد مسن با تعجب پرسید«:چرا؟ببخشید شما؟»

مرد گفت:« تو ادعای امامت کردی.داری در دین بدعت به وجود میاری.»

مرد مسن با تعجب پرسید:«من؟»

مرد  بدون اینکه از جدیت و عصبانیتش کم کند گفت:« بله تو. برای خودت پیرو هم جمع کردی من صحبتهای تو رو با اون پسر توی اتوبوس شنیدم. راهی برای انکار نداری.تو بچه ها و نوجوونها رو دور خودت جمع میکنی و راجع به دنیا و آخرت و دینِ جدید باهاشون صحبت میکنی و اونها رو گمراه میکنی و یه کاری کردی که بهت بگن امام.معجزه هم که برای خودت ردیف کردی.»

مرد مسن با صدای بلند خندید و گفت:  اون پسر شاگرد من بود، توی مدرسه ی امام.من یه معلمم و اونم هم سالها پیش شاگردم بود.»

مرد  لحظه ای مکث کرد اما بعد با هردو دستش  دست مرد مسن را گرفت و همزمان که دست اورا میکشدگفت :«به هرحال باید با من بیایین تا یه سری مسایل روشن بشه.»

 

سخنرانی فرمانده

فقط چند سطر ازمتنِ سخنرانیِ ارسالیِ فرماندهِ کُل را خوانده بود،که متوجه شد جایی خارج از دید مستقیمش،یکی از سربازهای پادگان اسلحه اش را جابه جا کرد.

بلافاصله از میکروفن فاصله گرفت .

جانشین  را صدا کرد و پرسید :«این اسلحه ها، که دست این سربازهاست خالیه؟»

:«بله قربان همشون خالیه قربان.»

:«برد مفید این اسلحه ها چند متره؟»

: « پانصد متر قربان.»

:«فاصله اولین سرباز تا سکو چند متره؟»

:«پانزده متر قربان.»

:«یعنی اگر یه سرباز بخواد منو ترور کنه و فشنگ هم داشته باشه به راحتی میتونه اینکار رو انجام بده.»

:«بله قربان! خیر قربان! خیر قربان. نمیدونم قربان.کسی جرات نداره قربان.»

متن سخنرانی را به جانشین داد و گفت:« ادامه اش را تو بخوان.»

ساعتهای مسلمانی

ساعت 11:45

صاحب سمساری روبرویی با آستین های بالا زده آمدداخل و مغازه و گفت:

«اگر اجازه بدید، من اینجا وضو بگیرم .لوله های مغازه من نشتی داره و تا تعمیرکار درستش کنه آب رو قطع کردم.»

گفتم :«هیچ ایرادی نداره ،منم اگر نبودم و شما آب لازم داشتید بیایید ببرید.»

گفت :«نه من میخوام با این آب وضو بگیرم صاحبش حتما باید راضی باشه.»

گفتم:« بفرمایید.»

با شلپ و شولوپ و تکرار ذکری زیر لب وضو گرفت ،تشکر کرد و رفت.

*

ساعت 14:15

صاحب سمساری روبرو با عجله آمد داخل مغازه و گفت :

«ببخشید اگر اجازه بدید برای چند ساعت یه یخچال رو بیارم بذارم توی مغازه شما.»

گفتم :«میبینید که،مغازه ی من زیاد بزرگ نیست ،مغازه ی خودتون خیلی بزرگتره!»

گفت :«آره ،بزرگه ولی راستش امروز یه خرید خیلی خوب داشتم. این یخچال رو با چند تاوسیله دیگه با قیمت ارزون،صبح ،از یه بابایی خریدم ،الان زنگ زده میگه خانمم یخچال رو میخواد بده به مادرش .منم بهش گفتم یخچال رو فروختم .الان داره میاد اینجا میخواد ببینه یخچال اینجا هست یا نه؟»

بلافاصله از مغازه بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با پسرش یخچالی را آوردند ،گذاشتند، گوشه مغازه.

*

ساعت 14:30

مردو زنی عصبانی درحالکیه با هم بگو مگو میکردنداز ماشینشان پیاده شدند و رفتند داخل مغازه ی سمساری.

*

ساعت 14:45

مرد و زن عصبانی تر از قبل از مغازه ی سمساری بیرون آمدند سوار ماشینشان شدند و رفتند.

*

ساعت17:10

صاحب سمساری روبرو با آستین های بالا زده آمدداخل و مغازه و گفت:

:”اگر اجازه میدید من اینجا وضو بگیرم .لوله های مغازه من نشتی داره و تا تعمیرکار درستش کنه آب رو قطع کردم.”

با شلپ و شولوپ و تکرار ذکری زیر لب وضو گرفت و بعد گفت: “پسرم الان نیست. وقتی اومد میاییم و یخچال رو میبریم .”

تشکر کرد و رفت.