استراتژی ،داریم یا نداریم

معمولا مدیریت استراتژِیک درسازمان ازبرنامه ریزی ،اجرا و نظارت سخن میگوید.پاسخ احتمالی صاحبان کسب و کار به هریک از سئوالهای:

کجا هستیم ؟

کجا می‌خواهیم برویم؟

چگونه می‌خواهیم به آن مقصد برسیم؟

به معنای  استراتژی و  تفکر استراتژیک آن سازمان برای رسیدن به چشم انداز خود خواهد بود.

اما برنا مه ی استراتژیک در سازمان از مدیران چگونه به کارکنان منتقل خواهد شد؟

کارکنان یک سازمان چگونه در اجرای برنامه ی استراتژیک سازمان مشارکت میکنند؟

آیا استراتژی یک شرکت الزاماباید مکتوب باشد؟تا همه بتوانند آنرا بخوانند؟

و آیا مکتوب بودن استراتژی به معنای این است که شرکت تفکر و مدیریت و برنامه ریزی استراتژِک دارد ؟

به عنوان یک آنالوژی میتوان تصور کرد ،اگر سازمان را مانند یک کشتی در نظر بگیریم (کشتی تفریحی،اکتشافی ،تجاری،جنگی ،باری ،مسافری ،صیادی و یا حتی کشتی دزدان دریایی و جاسوسی) خدمه کشتی مانند کارکنان سازمان خواهند بود و ناخدای کشتی مانند مدیر اجرایی یا مدیر عامل آن .

مالکان کشتی به عنوان سهامدارن آن خواهند بود و دریا و اقیانوس به مانند فضای کسب و کار تجاری.

کشتی های دیگر و حتی قایق های کوچک به عنوان رقیبی که ممکن است، کارایی آنها همانند کشتی مورد نظرماباشد(مانند دوکشتی که کارشان صید ماهی است) یا نباشد، اما این کشتی ها در استفاده از دریا تاحدودی با هم رقابت دارند هستند.

شاید، هیچ ناخدایی استراتژی رسیدن خود به مقصد را مکتوب نکند . با ابن وجود ناخدا همه خدمه را آگاه کرده است که ماموریت کشتی چیست. همه ی خدمه کشتی میدانند، سفرشان از کجا شروع میشود و مقصد نهایی کجاست . میدانند چه مسیری را باید طی کنند، میدانند، در کدام بنادر توقف خواهندداشت .

برای چه هدفی به سوی مقصد حرکت خواهند کرد و بعد دل به دریا میزنند.

دریا اگر طوفانی یا آرام باشد ،دزدان دریایی اگر به آنها حمله کنند یا نکنند . همه برای هروضعیتی آماده هستند و آموزش دیده اند. در کشتی به اندازه کافی برای خدمه قایق نجات وجلیقه نجات هم تدارک دیده شده است. حتی سر آشپز و پرسنلش هم میدانند، که باید حواسشان به ذخیر آب و غذا باشد .و اگر لازم شد ،به ناخدا بگویند که برای تامین غذا در میانه ی راه فکر ی بکند. .

کشتی که از بندر به دستور ناخدا جدا میشود به نیت رسیدن به مقصدی حرکت میکند که برای همه معلوم و مشخص است.

مانند صاحبان کسب و کاری که از قاب پنجره اتاق کار خود رسیدن به قله کوه را در دوردست در ذهن خود میپروراند؛ ناخدا هم میداند که کشتی را باید به کجا برساند .

ظاهرا هیچ کشتی نیست که نداند، کجا میخواهد برود و هیچ سازمانی هم نیست که نداند به کجا میخواهد برسد .

اما همانطورکه به غیر از ناخدای کشتی خدمه ی آن هم میدانند،کجا میخواهند بروند کارکنان سازمان هم در کنار مدیران ،آن باید بدانند که سازمان از کجا شروع کرده به کجا و چگونه میخواهد برسد.

تازمانی که استراتژی در سازمانی مکتوب باشد، اما تنها کارایی آن پرکردن قفسه بایگانی سازمان باشد،همانند این است که خدمه یک کشتی ندانند قرار است به کجا بروند و منتظرباشند تا ناخدا مسیر جدید روزانه را اعلام کند ،تا روز به پایان برسد . اگردریا آرام باشدهمه خوشحال خواهند بود،اگر دریا طوفانی باشد مسیر را به سمتی که فکر میکنند آرام تر است تغییر میدهند ،این کشتی و خدمه اش همیشه درتوهم رسیدن هستند . رسیدن به جایی که نمیدانند کجاست و اگر برحسب اتفاق به بندری پررونق برسند، حتی نخواهند دانست که اینجا همان جاست که آرزوی رسیدن به آن را داشتند یا نه!

ممکن است همان بندر را به خیال رسیدن به جای بهتری که نمیدانند کجاست ترک کنند.و اگر در این سفر به بندری نرسند، همین که میتوانند به سلامت روی دریا شناور باشند و غذایی برای خوردن داشته باشند برایشان کافی است.

قاعدتا مدیران شرکتها استراتژی دارند، اما چون آنرا تدوین نمیکنند و یا تدوین می کنند اما نمیتوانند به درستی آنرا اجرا کنند و برای نظارت هیچ متر و معیاری ثابتی ندارند همیشه در اینکه به هدف خود رسیده اند یا نه تردید خواهند داشت.

مانند کشتی که هرروز به خیال رسیدن به بندری پُر رونق  تغییر مسیر میدهد.

استراتژی باید به گونه ای باشد که مانند ستاره ی قطبی برای همه خدمه قابل دیدن باشدو راهنمای خدمه کشتی باشد ؛خواه این استراتژی مکتوب باشد یا نباشد.

شاید خیلی از شرکتها سندی به عنوان برنامه استراتژیک در سازمانشان نداشته باشند؛ اما مانند کشتی که میداند به کجا میخواهد برود حتی اگر وسایل جهت یابی پیشرفته و رادار خودرا ازدست بدهند؛ با استفاده از ستاره ها به راه خود ادامه خواهند داد.

اما ناخدایی که مطمئن نباشد که خدمه اش میدانند که کشتی به کجا میخواهد برود نباید بابت رسیدن به مقصد خوش بین باشد. کشتی که ناخدا و خدمه ی آن ندانند به کجا میخواهند بروند تمایل خواهند داشت هر راهی را امتحان کنند اما محدودیت زمان و منابع به آنها اجازه نخواهد داد.

به نظر میرسد شرکتی که وارد فضای کسب و کار میشود؛ قاعدتا باید بداند که کجاست ؟ کجا میخواهد برود؟و چگونه میخواهد این مسیر را طی کند؟

ممکن است این آگاهی فقط در ذهن موسسان و سرمایه گذاران شرکت باشد، به صورت نگاه از قاب پنجره به فضای بیرون یا اینکه به صورت مکتوب جزو اسناد شرکت باشد.

به هرحال آگاهی همه اعضای سازمان مانند آگاهی همه خدمه کشتی دررسیدن به اهداف شرکت تاثیر مستقیم خواهد داشت.

با این وجودبه نظر میرسد آنقدر که داشتن تفکر استراتژیک برای مدیران کسب و کار مهم است مکتوب کردن استراتژی مهم نباشد .

تفکر استراتژیک داشتن به ما می گوید که: اعضای سازمان به عنوان عناصر محرکه سازمان ؛باید از استراتژی سازمان با خبر باشند و همراه مدیران مسیر حرکت را آگاهانه طی کنند.

با این وجود مکتوب نکردن و اجرایی نکردن استراتژی مکتوب؛ چه مشکلاتی ممکن است برای ما ایجاد کند؟ شاید جوابهایی از جنس زیر پاسخ به این سئوال باشد:

پرسنل ما هیچ وقت نخواهند دانست که هدف نهایی شرکت چیست .

معیارهای ارزیابی فعالیتهای ما ثابت نخواهند بود .

ممکن است هرزمان بنا به مصلحتی که پیش می آید روش اجرایی خودرا کلا عوض کنیم.

انحرافات خودمان را از معیارهایمان متوجه نمی شویم.

ارزیابیهایی که انجام میدهیم بدون در نطر گرفتن شاخص است.

همیشه تصور می کنیم همینکه سازمان ورشکست نشده است پس راه خود را به درستی طی کرده  است.

چرا دانستن جزییات زندگی انسانهای موفق برای ما جذاب است؟

(منظور ازکلمه ی موفق در ترکیب انسانهای موفق معنای آن به صورت عام است.در واقع هر کسی که مشهور است .شاید سلبریتی)

«در شبانه روز حدود پنج ساعت میخوابم و در طول روز به هیچ وجه احساس خواب آلودگی نمی کنم .البته در حال حاضر مدت زمان خوابم بیشتر شده.تا چند وقت پیش کمتر از اینها میخوابیدم.»

«خیلی دلم میخواهد وقت انسانها را برای خودم بخرم .حاضرم پول بدهم و هرروزم به جای بیست و چهار ساعت ،چهل و هشت ساعت باشد.یا شاید هفتادو دو ساعت.»

«گاهی اوقات از اینکه روزها تمام میشوند و ساعت دوازده شب وارد یک روز دیگر میشویم عصبانی میشوم.»

«با وجود اینکه سه نفر به عنوان منشی مخصوص من مشغول به کار هستند اما آنها گاهی از اینکه کارشان خیلی زیاد است گله میکنند.»

«هفته ای صدو شش ساعت کار میکنم .کار مفید .»

«تمام ساعتهای روز من برنامه ریزی شده است و من زمانی ندارم که ندانم باید چه فعالیتی انجام بدهم .با این وجود بازهم وقت کم میاورم.»

«در روز دو وعده بیشتر غذا نمیخورم .غذا خوردن از سر اجبار را فعالیتی حیوانی میدانم تا کاری در خورِ انسان.ترجیح میدهم به جای صرف کردن زمان برای خوردن غذا و دفع ناگزیر اضافات آن ،قرصی اختراع کنم که همه ی مایحتاج بدنم را تامین کند و من به کارهای مهمتر خودم برسم.»

تنها چیزی که ممکن است فراموش کنم محل پارک اتومبیل ام است ،وقتی که با پروازهای خارجی به ایران برمیگردم .»

گوینده ی این حرفها هنوز هویتی ندارد .اما ما میتوانیم برای او هویتی بسازیم.

یک آدم مشهور.و در این مورد خاص یک کار آفرین را تصور کنید که در سمینار کارآفرینان برتر ایران در حال سخرانی برای افرادی است که دوست دارند جای او باشند. (با توجه به اینکه این شخص خیلی مشغله دارد وظاهرا مدیر توانا و موفقی است و میتواند مورد توجه و الگوی کارآفرینان جوان باشد)، کسی که صاحب دو کارخانه ی تولیدی معتبر است ، در سه کارخانه دیگر عضو هیئت مدیره و مدیرعامل است ، سفرهای خارجی زیادی میرود و علی الاصول، تعداد صفرهای جلوی عدد حساب بانکی اش را اول باید روی کاغد نوشت تا بعد از جدا کردنِ ، سه رقم  سه رقم صفرها از هم به سختی بتوان عدد را خواند .

آیا حاضر هستید کارهای روزانه او را انجام بدهید که شاید روزی شبیه این شخص (مرد یازن )بشوید؟

شاید در اکثر مواقع، وقتی که ما به جزییات  زندگی افراد مشهور نگاه می کنیم و در افق رویاهایمان میخواهیم زندگی مان مانند زندگی آنها باشد ،رویدادها و رخدادهای زندگی آنها را میبینم و تصور میکنم با کپی کردن رویدادهای روزمره ی زندگیشان میتوانیم همانندد آنها زندگی کنیم.و از امکاناتی که آنها برخوردار هستند ،برخوردار شویم .ناخودآگاه ،اینن رویدادها و عادتها برای ما جذاب  میشوند ،شاید تصور ما این است که مثلا وقتی مطلع میشویم، آدم مشهور و مورد علاقه ی ما شبها به جای اینکه روی تختی با تشک راحت بخوابد روی زمینِ سفت میخوابد ، اگر ما هم  ازهمین امشب روی زمین بخوابیم  و تخت را جمع میکنیم تا ، وسوسه هم نشویم ، بعد از مدتی شبیه فرد مورد علاقه مان میشویم .(دوستی داشتم که بعد از دیدن فیلم لئون تا یک ماه خوراک صبحانه و ناهار و شامَش فقطط شیر پاستوریزه بود و باور کردهد بود، آدمی با قد و بالای ژان رنو فقط با خوردن شیر پاکتیی چنین هیکلی به هم رسانده است.)

به هر حال برای ما انسانهای معمولی همیشه عادتهای رفتاری آدمهای مشهور جالب و جداب هستند .چه بسا با دانستن آنها و انجامن دادن آنها ماهم روزی شبیه آنها شدیم.به همین علت مسائلی مانند مواردی که در پی می آید برای ما جالب و جذاب هستند.

افراد مشهور چند ساعت در شبانه روز میخوابند ؟(ماهم همان اندازه بخوابیم. )

چه عادتهای  غذایی و رفتاری دارند؟ (ماهم همان غذاها را بخوریم و همان رفتارهارا داشته باشیم.)

چه سبکی از موسیقی را دوست دارند؟(ماهم به همان سبک موسیقی گوش کنیم.)

از کدام رنگ و مُد خوششان می آید؟(ماهم سعی کنیم از همان رنگ و مد خوشمان بیاید.)

حیوان خانگی مورد علاقه شان چیست؟(ماهم یکی از همانها را پیش خودمان نگه داریم.)

و بعد از کنکاش در این مقوله ها دنبال شباهتهای زندگی خودمان و این افراد می گردیم .و هرچه این شباهت ها بیشتر باشد احساس قرابت بیشتری با او خواهیم کرد.و فاصله مان را با آنها کمتر و کمتر میبینیم.

احتمالا ما برای این به جزییات زندگی آدمهای مشهرو و سلبریت ها علاقه مند چون تصور میکینم با انجام دادن عادتهای روزانه و کاری آنها میتوانیم در کوتاه مدت مانند آنها مشهورو معروف و ظاهرا موفق شویم.

حالا خیلی سخت نیست که لحظاتی با خودمان خلوت کنیم و از خودمان بپرسیم این عادتها و رفتاری که من میخواهم از همین امروز داشته باشم آیا مال خودم است یا عادت و رفتاری که شنیده ام فلان آدم مشهوردارد ؟کسی که ممکن است کمی هم در گفتن حقایق و درجه ی آن دست و دل بازی و بزرگ نمایی کرده باشد.