شرم

چند دقیقه ای میبایست کرکره مغازه را میکشیدم پایین و تا مسجد میرفتم.

مثانه ام به حد انفجار رسیده بود.قبل ازاینکه مغازه شلوغ بشود، باید میرفتم و برمیگشتم.

وقتی رسیدم دم در، پسربچه فال فروش افغان، با چند کودک دیگر ،هم قدو قواره ی خودش آمدند داخل.

مدتی بود که هرروز می آمد و می دانست من به جای فالهای ارزان قیمتش به او ساندویچ میدهم.

گفت :«عمو به ما ساندویچ میدی؟» نگاهشان کردم.گفت:«اینا پول خودشون رو حساب میکنن منم بهت فال میدم.»

باید زودتر میرفتم.ولی زیاد طول نمیکشید ،چندتایی ساندویچ آماده داشتم .

پسربچه افغان داشت زیر لب کلماتی مثل فحش را تکرار میکرد و بچه های دیگر به او میخندیدند.

گفتم :«به دوستات فحش نده.»

گفت:«با اینا نیستم عمو ،با علی آقام .»

پرسیدم :«چرا داری به علی آقا فحش میدی؟»

گفت:«عمو آخه رفته بودم بهش فال بفروشم ،نخرید ،ازمغازه اش که داشتم میومدم بیرون، دستم خورد به قیچیش ،قیچیِ افتاد زمین .علی آقا هم از پشت دخلش بلند شد چند تا سیلی محکم زدبهم .»

باید زودتر میرفتم هی این پا و آن پا میکردم و در دلم لعنت میفرستادم به صاحب مغازه که چرا فکر سرویس بهداشتی مغازه نبوده و فحش میدادم به بازرسی که به اوجواز کسب داده بود.

پرسیدم: «کدوم علی آقا رو میگی؟»

گفت :«همون پارچه فروشه، تو خیابون اونوری.»

با دستش جای نامعلومی رو نشان داد.

نمیشناختمش.

باید زودتر میرفتم.تا مسجد راهی نبود، اما طاقتی هم برایم نمانده بود.

ساندویچها را گذاشتم روی میز.

تا آنها  ساندویچها را میخوردند،من رفته بودم و برگشته بودم.

گفتم:« بچه ها همین جا باشین ،دست به چیزی هم نزنین من میرم، زود برمیگردم.»

پسربچه ی افغان  نگاهم کرد و پرسید :«عمو داری میری علی آقارو بزنی؟»

 نگاهش کردم جای انگشتهای دستی بزرگ، روی صورت کوچکش مانده بود و سرخ شد بود. رَدی از اشک زیرچشمهایش واضح بود.

مکث کردم. باید زودتر میرفتم .

زودتر.

زودتر.