یک معامله ی معمولی

«آخرش چند؟»

«همونی که گفتم نه هزارتومن کمتر نه هزارتومن بیشتر»

«آخه این همونی نیست که بهم گفتی.»

«تقصیرمن نیست به منم اطلاعات غلط دادن،تازه این که بهتره ،یه نگاه بهش بنداز ،هیچ عیب و ایرادی نداره،چارتا مشتری هم پاش خوابیده اگر نمیخوای بگو ،فوری ردش میکنم بره ،چون بهت قول داده بودم تا الان نگهش داشتم ،و الا خاطرخواه زیاد داره ،بیعانه هم دادن .»

«آخه من که برای خودم نمیخوامش ،نمی دونم مشتری من اینو بخواد یانه ؟»

«اگر برای خودت نمی خوای پس چرا داری سرقیمتش با من چونه میزنی؟»

«بالاخره باید یه چیزی هم گیرخودم بیاد.ببین من از این مشتریها زیاد دارم،پول اصلا براشون مساله ای نیست فقط باید اطلاعاتی که بهشون میدم با چیزی که بهشون تحویل میدم یکی باشه همین.»

«گفتم که به من هم اطلاعات غلط دادن،خودشون هم نمیدونستن،تا وقتی که دیدنش حالا زود باش اینو میخوای یانه؟طرف لنگ پوله »

«یه دقیقه صبر کن یه تلفن بزنم ببینم اون زن و مرد حاضرن به جای دختر،پسر، بِخرن یا نه ،امروز یعنی دیگه دختر نمیاد برات؟»

«چه خبره بابا! مگه تنوره نونواییه؟ببین همین رو بردار ببر ،الان که دارم با تو صحبت  میکنم معلوم نیست فردا همین جا باشم، یا تو به همین راحتی منو پیدا کنی.ما سفارش بچه رو جلو جلو میگیریم.اگه دختر میخوای بایدیه ماه دیگه صبرکنی.پولش هم باید جلوجلو بدی.اینی که قراره دختر بزاد همه ی پولش رو پیش میگیره ،قبلا هم اینکارو کرده یه خورده بد قلقه.ولی خوب عوضش معتاد نیست. »

«اگر اینم به جای دختر پسر زاد چی؟»

«نه دیگه این یکی چندبار رفته سونوگرافی خیالت راحت.»

«پس صبر کن منم اینارو به پسرداری راضی میکنم.»

«حله، غصه شناسنامه و گواهی تولد و این چیزاش رو هم نخور یه جوری ترتیبش رو میدم که انگار خودِ مشتری ات نه ماه حامله بوده و خودش تو بیمارستان بچه رو  دنیا آورده .»

«باشه حواسم هست .فقط ،یعنی، الان واقعا قیمت دخترو پسر یکیه؟ اصلا تخفیف نداره ؟»

دخترکوچولویی که تنهابرای خرید رفت و برنگشت

«هیچ وقت نذارید یه دخترکوچولو تنها بره خرید.اصلاهیچ وقت نذارید یه دخترکوچولو تنها از خونه بیاد بیرون. حتی تا سرخیابون.اونا بیگناهن،پاکن.معصومن.و سربه هوا.وقتی دارن بدو بدو میکنن انگار میخوان پرواز کنن .مثل بادکنک ،باید نخشون دست خودتون باشه ،والا میرن تو هوا و معلوم نیست باد اونها رو کجا میبره.اونا نمیتونن بفهمن بیرون از خونه چه جونورهایی به کمینِ شون نشستن.

دل ای ،دل ای کنان ،شادو خوشحال ،میان، میرن ،اینور و اونور، حواسشون به هیچی نیست .وقتی میان تو مغازه که یه بستنی بخرن،یا یه آبمیوه و کیک،زمانی که هنوز نمی دونن با پولشون چی میخوان بخرن ،زمانی که میپرسن ،عمو این چنده؟ یا اون چنده؟زمانی که دست به عروسکهای پلاستیکی میزنن و هی به حرفهای خودشون میخندن،مغازه دار جنایت خودش رو تو ذهنش شروع کرده. فکر میکنه این دختر تو هرحالتی میخنده .دختر کوچولو خرید میکنه وخوشحال و خندون از مغازه میره بیرون ،اماتوذهن مغازه دار یه چیزی دیگه ، اتفاق افتاده.با خودش حساب میکنه این چندمین باره که این دختر تنها اومده ،پس بعد از این هم تنها میاد،اینبار مغازه شلوغ بود ولی بازهم پیش میاد که یه بار سرظهر که مغازه خلوته بیاد خرید.

برای همین میگم هیچ وقت نذارید یه دخترکوچولو تنهااز خونه بیاد بیرون و بره خرید.هراتفاقی براش بیفته شما هم مقصرید.شما هم مقصرید.

اگر یه بار دیگه سر ظهر،گذاشتید،دخترکوچولو تنها اومد خرید ،اگر مغازه خلوت بود و اون مغازه دار،به این فکرکرد که این دخترهمیشه تنهامیاد اینجا و حتی بعد از ده دقیقه که توی مغازه  میمونه و نمی دونه دقیقا چی میخواد بخره ،کسی دنبالش نمیادوالبته ده دقیقه زمان مناسبیِ برای انجام دادن فکرِمغازه دار و دختر کوچولو هم یه سره  میخنده و وقتی بعد از برداشتن یه بستنی اومد پولش رو داد به مغازه دارو مغازه داربه بهانه نشون دادن بادکنکهای بزرگ رنگی اونو کشوندش تو انبار و بعد دخترک فهمید خبری از بادکنک نیست و ترسید و چشاش پر از اشک شد و گریه کردو مغازه دار همونطور که دخترک گریه میکرد ودست و پا میزد و مامان و باباش  رو صدا میزد،جنایت خودش روانجام داد و گریه ی دخترک هم جلوشو نگرفت،و بعد مغازه دار فهمید که ای بابا این دختر همیشه نمیخنده وبه هرکاری رضایت نمیده ،تازه اون موقع مغازه دارمیفهمه که این دخترواقعا تنها نیست و پدرو ومادر هم داره ،اما،دیگه چه فایده ای داره ؟

شما هم به اندازه مغازه دار مقصرید. شما تازه بعد نیم ساعت سراسیمه از خونه میایید بیرون و دنبالش میگردید ،و برای اولین جا میرید سراغ مغازه دار .حتما خودتون پول دادید بهش که بیاد خرید کنه. اما معلومه که مغازه دار میگه هیچ دختری نیومده مغازه،معلومه که وقتی میگه:« آره من جلوی مغازه نشتسه بودم ،یه دختر اومد از کوچه بیرون ،امایه ماشین جلوش نگه داشت و اونو با خودش برد »،داره دروغ میگه.حالا شما میرید پلیس میارید و کلی هم از مغازه دار تشکر کنید که نشونی ماشین رو درست به شما و پلیس گفته. کسی به مغازه دار شک نمیکنه ،اونو همه میشناسن ،همه ی دخترکوچولوها .همه اونهایی که وقتی چیزی میخرن ،مغازه دار اصرار میکنه که پولش رو،بعدا ازشون بگیره .امااون داره به این فکر میکنه که بعد از رفتن پلیس ها،با چقدر اسید میتونه تو حیاط جنازه دخترک رو از بین ببره و اونو بندازه تو چاه آخرِحیاط.»

افسرآگاهی بعد از خواندن این صفحه از دفتر مرد مغازه دار به نیروهایش گفت :بگیدآتش نشانی بیاد،برید،چاه اون پشت رو دقیق نگاه کنید،شاید او دختری هم که پارسال گم شده اونجا باشه.این بیمارروانی رو هم ببرید تا اهل محل نیومدن سراغش .حالا میفهمم چرا ماشینی رو که نشونی میدادو میگفت:«دختررو اون ماشین برده»، هیچ وقت پیدا نکردیم.

بعد افسرآگاهی ازدخترکوچولویی که به پدر و مادرش گفته بود مغازه دار،برای عروسک ازاو پول نگرفته و حتی میخواهد فردا به او بادکنکهای بزرگش را نشان بدهد،و آنها به پلیس خبر داده بودند،تشکر کرد و گفت:هیچ وقت تنها از خونه بیرون نیا.