بازیهای کلامی

:«آقا شما هنوز امامید؟»

مردی که نیم خیز شده بود تا از اتوبوس پیاده شود با شنیدن این سئوال، از ردیف پشت سرش ،همانجا که بود،نشست،نیم نگاهی به عقب انداخت ،مردی مسن و پسری جوان رادید که کنارهم نشسته اند،به صندلی تکیه داد گوشش را تیز کردو برای شنیدن پاسخ سئوالِ پسرجوان منتظر صحبتِ مرد مسن شد.

مرد مسن گفت:«آره من هنوز امامم.»

پسرگفت:«چه جالب! چطور هنوز امام موندید؟حتما اوضاع خوبه؟»

مرد گفت:«یه خورده مشکل با بیرون داریم،اما میدونی که، مشکل برای همه هست.معجزه اینه که با این همه مشکل کارت رو پیش ببری.»

پسرگفت:من و بچه های دیگه خیلی چیزها از شما یاد گرفتیم که توی زندگی کمکمون میکنه.مطالبی که درباره ی دنیا و آخرت و دین و ایمان برای ما تازگی داشت.»

مرد گفت :آره درسته شیوه ی ما شیوه ی جدیدیه.اعتقاد من اینه که برای درست شدن اوضاع باید از نوجوونها شروع کرد و امیدوارم کم کم روی جامعه تاثیربذاره.آموزشها بعدا ثمر میده.»

اتوبوس وارد ایستگاه شد،پسر از مرد تشکرکرد و پیاده شد.مرد ردیف جلو یک لحظه نیم خیز شد تا دنبال پسر برود اما از تصمیمش منصرف شد و در جای خودش ماند.

همزمان با پیاده شدنِ مرد مسن مرد جلویی هم از اتوبوش پیاده شدو بعد از طی کردن چند خیابان در کوچه ای خلوت جلوی او را گرفت و با جدیت و عصبانیت به مردمسن گفت:«توباید با من بیایی.»

مرد مسن با تعجب پرسید«:چرا؟ببخشید شما؟»

مرد گفت:« تو ادعای امامت کردی.داری در دین بدعت به وجود میاری.»

مرد مسن با تعجب پرسید:«من؟»

مرد  بدون اینکه از جدیت و عصبانیتش کم کند گفت:« بله تو. برای خودت پیرو هم جمع کردی من صحبتهای تو رو با اون پسر توی اتوبوس شنیدم. راهی برای انکار نداری.تو بچه ها و نوجوونها رو دور خودت جمع میکنی و راجع به دنیا و آخرت و دینِ جدید باهاشون صحبت میکنی و اونها رو گمراه میکنی و یه کاری کردی که بهت بگن امام.معجزه هم که برای خودت ردیف کردی.»

مرد مسن با صدای بلند خندید و گفت:  اون پسر شاگرد من بود، توی مدرسه ی امام.من یه معلمم و اونم هم سالها پیش شاگردم بود.»

مرد  لحظه ای مکث کرد اما بعد با هردو دستش  دست مرد مسن را گرفت و همزمان که دست اورا میکشدگفت :«به هرحال باید با من بیایین تا یه سری مسایل روشن بشه.»

 

چه اشکالی دارد؟(یک عاشقانه ی کوتاه)

:«گفتی کجا؟»

:«همون جلو روی درخت. زیر درخت که وایستی،سرتو بالا کنی،میبینی درست گفتم و منظور منو میفهمی.»

رفت زیر درخت ایستاد و بالای سرش را نگاه کرد.

روی یکی از شاخه های درخت یک کبوتر و یک کلاغ نشسته بودند کنار هم.

همبندیهای خوب من

:«سرو صدای بخش اعدامیها برای چی بود؟»

:«یه زندانی اقدام به فرارکرده بود،که، ما گرفتیمش قربان.»

:«آفرین آفرین.خوبه،اشکالی نداره .بذار هر چی میخوان باز هم سرو صدا و اعتراض کنند. کاریشون نداشته باشید.حالا فهمیدن هر کس بخواد فرار کنه ما میگیریمش.»

:«سرو صدای زندانیها باعث شد ما بگیریمش قربان!»

:«چی ؟چطور؟»

:«اعدامیها وقتی متوجه شدند یه نفر شون داره فرار میکنه،باهم صدا زدند:نگهبان یه نفرداره فرار میکنه! نگهبان یه نفر داره فرارمیکنه!»

سخنرانی فرمانده

فقط چند سطر ازمتنِ سخنرانیِ ارسالیِ فرماندهِ کُل را خوانده بود،که متوجه شد جایی خارج از دید مستقیمش،یکی از سربازهای پادگان اسلحه اش را جابه جا کرد.

بلافاصله از میکروفن فاصله گرفت .

جانشین  را صدا کرد و پرسید :«این اسلحه ها، که دست این سربازهاست خالیه؟»

:«بله قربان همشون خالیه قربان.»

:«برد مفید این اسلحه ها چند متره؟»

: « پانصد متر قربان.»

:«فاصله اولین سرباز تا سکو چند متره؟»

:«پانزده متر قربان.»

:«یعنی اگر یه سرباز بخواد منو ترور کنه و فشنگ هم داشته باشه به راحتی میتونه اینکار رو انجام بده.»

:«بله قربان! خیر قربان! خیر قربان. نمیدونم قربان.کسی جرات نداره قربان.»

متن سخنرانی را به جانشین داد و گفت:« ادامه اش را تو بخوان.»