امتحان

ایستاده بودند،کنارپنجره ی طبقه چهارم .

گیلاسهایشان را به هم زدند و مقداری نوشیدند.

مرد سرش را نزدیک گوش زن آورد و گفت:«دوست داری شوهرت رو از همین پنجره بندازم پایین؟»

زن نگاهش را به سمت سالن چرخاند،به مهمانها نگاهی کرد،شانه اش را بالا انداخت ،ازپنجره پایین را نگاه کرد،خودش را ازپنجره کنار کشیدو بعد،همراه با لبخندی مبهم گفت:«آره»

مرد گیلاس خالی را به زن داد و خودش را از پنجره پرتاب کرد پایین.

پدری

مرد،اسکناس پنج هزارتومانی مچاله شده را گذاشت روی پیشخوان مغازه و گفت :

«آقا این پسرمن صبحونه نخورده! یه هاتداگ مَشتی براش درست کن بخوره که تا شب سیر باشه .من جَلدی برم یه چیزی بخرم و بیام.»

مرد رفت و پسر بچه بیصدا نشست روی صندلی.

هنوز کارم تمام نشده بود که مرد برگشت .

:«آقا آماده است؟»

:«نه یه دقیقه دیگه باید صبرکنه.»

مرد به پسر نگاه کرد و گفت :«پول کم دارم، پنج تومن کم دارم .لعنتیا رحم ندارند! همه چیز رو گرون کردند.»

مرد دوباره بیرون رفت.

با نگاهم دنبالش کردم .

روبروی مغازه،مواد فروش محل، تکیه داده بود به تیر چراغ برق.

مرد پولهایش را از جیبش درآورد و درحالیکه با مواد فروش صحبت میکرد با دست دیگرش مغازه را به مواد فروش نشان میداد.مواد فروش بسته ی کوچکی به مرد داد و پولهای مرد را گرفت.

مرد برگشت .پرسید :«درست شد ؟»

:«بله آماده است بفرمایید.»

مرد ساندویچ را گرفت وآنرا برد، داد، به مواد فروش و بعد برگشت و به پسر گفت :«پاشو بریم .»

پسربچه بیصدا بلند شد و  همراه مرد! رفت.

منم باخودت ببر

راننده زمانی که دید، افسر راهنمایی و رانندگی کلاهش را از سربرداشته و دستش را به علامت درخواست سوار شدن بلندکرده است،اتومبیل را نگه داشت. چند متر به عقب برگشت تا به افسررسید. افسر جوان گفت :«مسیرت مستقیمه؟» راننده جواب داد:« بله بیا بالا» زمانی که افسر در اتومبیل را باز کرد راننده مرد معلولی را روی ویلچر دید . افسر گفت:« این آقا رو با خودت ببر. یه ساعته اینجا منتظره کسی سوارش نمیکنه .بیا کمک کن ویلچرش رو بذاریم صندوق عقب .» راننده گفت :«ببخشیدجناب سروان اما من فکر کردم خودت میخواهی سوار شی . الان عجله دارم .خداحافظ.»

فیلم ترسناک

با خودش گفت :«ایناهمه اش دروغه،غیر واقعیه، فیلمهای تجاریه،برای اینکه جیب مردم روخالی کنندوجیب خودشون پر بشه.” شب، قبل ازرفتن به  اتاق خواب همه چراغهارا روشن کرد. چاقویی تیز زیر تختش گذاشت. چاقویی را در دست گرفت. اما از تصور اینکه مبادا کسی بخواهد،بی هوا ،از سقف روی سینه او بیافتد،و بلایی سرش بیاوردوگلویش را بِبُرد یا اینکه دل و روده اش رابیرون بکشد،چاقو یی را که دردست داشت تا صبح ، محکم رو به سقف نگه داشت .