سخنرانی فرمانده

فقط چند سطر ازمتنِ سخنرانیِ ارسالیِ فرماندهِ کُل را خوانده بود،که متوجه شد جایی خارج از دید مستقیمش،یکی از سربازهای پادگان اسلحه اش را جابه جا کرد.

بلافاصله از میکروفن فاصله گرفت .

جانشین  را صدا کرد و پرسید :«این اسلحه ها، که دست این سربازهاست خالیه؟»

:«بله قربان همشون خالیه قربان.»

:«برد مفید این اسلحه ها چند متره؟»

: « پانصد متر قربان.»

:«فاصله اولین سرباز تا سکو چند متره؟»

:«پانزده متر قربان.»

:«یعنی اگر یه سرباز بخواد منو ترور کنه و فشنگ هم داشته باشه به راحتی میتونه اینکار رو انجام بده.»

:«بله قربان! خیر قربان! خیر قربان. نمیدونم قربان.کسی جرات نداره قربان.»

متن سخنرانی را به جانشین داد و گفت:« ادامه اش را تو بخوان.»

نقطه اتصال

تکنسین شرکت اینترنتی که برای انجام کارهای مربوط به وصل کردن اینترنت،به آنجا آمده بود رو به مرد گفت:«من تقریبا کارم تمومه فقط لطفا بگید اسم اکسس پوینت شمارو چی بذارم؟»

مرد جواب داد:«اووم    بذار مرتضی.»

تکنسین گفت :”کار من تموم شد .بفرمایید،اینم اینترنت شما.اسم و پسورد رو هم این کارت نوشتم.احتمالا دو سه روز دیگه ازشرکت باشما تماس میگیرند و یه سری سئوال میپرسند.راجع به حضور من در اینجا و رضایت شما،شما هم اگر مشکلی براتون پیش اومد با شرکت تماس بگیرید.شماره هاروی کارت نوشته شده.»

تکنسین در حال جمع کردن وسایلش بود که صدای همسر مرد را شنید.

:«آقا لطفا اسمش رو بذارید مریم.»

تکنسین به مرد نگاه کرد و گفت :«باشه راحت میشه تغییرش داد و مشغول شد.»

مرد گفت :«آقا عوضش نکن همون مرتضی خوبه!»

همسرش با صدای بلندتری گفت :«نه همینکه گفتم مریم بهتره!»

تکنسین گفت :«ببینید شما بعدا، هر لحظه ای که خواستید، میتونید، این اسم رو تغییر بدید اصلا کار سختی  نیست.»

مرد گفت :«نه من میخوام اسمش مرتضی باشه و میخوام شما این اسم رو بذاری روش مگه نمیگی از شرکتتون زنگ میزنند که از رفتار شما بپرسند ؟پس کاری که گفتم انجام بده.»

زن گفت :«آقا این خونه و شماره و تلفن به اسم منه. من میگم چه اسمی روش بذارید و الا خودم زنگ میزنم به رئیست.»

مرد روبروی زن ایستاد و گفت:« این مزخرفات چیه که میگی کی گفته این خونه به اسم توئه؟»

زن گفت:«آها پس حرفهات دروغ بوده آره؟فقط میخواستی منو گول بزنی تابرگردم خونه درسته؟»

مرد گفت :«الان سر یه اسم مزخرف داری جلوی غریبه ها با من یکی به دو میکنی! فردا هم که خونه به نامت شد حتما میخوای منو از خونه بندازی بیرون دیگه.»

زن گفت:«اتفاقا خیلی خوب شد. تو حاضر نیستی یه اسم الکی به نام من باشه!اونوقت میخوای خونه به نامم کنی؟دروغگو!»

تکنسین  گفت :«ببخشید  آقا من باید اینترنت رو تحویل شما بدم اسمش رو  گذاشتم مریم.الان اینو تحویل بگیرید بعدا هر اسمی خواستید براش بذارید.»

مرد گفت :«نخیر شما از این خونه بیرون نمیری مگر اینکه اسم رو عوض کنی.»

زن گفت:« دست به اون اسم بزنی من جیغ میکشم.»

تکنسین خسته و مستاصل گفت:« ببخشید، من کارم دیگه تموم شده اسمش رو گذاشتم مریم و مرتضی.»

زن و مرد باهم  داد زدند: «نه !عوضش کن.»

تکنسین وقتی خانه را ترک میکردپشت سرش صدای دادو فریاد هایی را میشنید که میخواستنداز او به رئیسش شکایت کنند.

اپراتور شرکت اینترنتی چندروز بعد با موبایل مرد تماس گرفت بعد از معرفی خودش از مرد پرسید:«میخواستم بدونم از نوع رفتار همکار ما راضی هستید؟»

مرد جواب داد:« خیلی خیلی زیاد ، بهش بگید ما الان داریم میریم دادگاه خانواده.لطفا ازش خیلی خیلی  تشکر کنید.»

تیراضافی

افسر ارشد از کتک زدن مرد مظنون خسته شد.ازروی سینه اش بلندشدو آستین های پیراهنش را پایین داد.

نگاهی به تیر چراغ برق گوشه محوطه انداخت.نمیدانست که اول تیر چراغ برق اینجا بوده، بعد این ساختمان ساخته شده است، یا اول ساختمان ساخته شده و بعد تیر چراغ برق را آنجا نصب کرده اند.

رو به سربازی که با فاصله کمی از آنها با اسلحه اش خبردارایستاده بود گفت :«ببندش به تیر .»

 وراه افتاد به سمت دفترش.

افسر ارشد هنوز داشت لباسهایش را مرتب میکرد که با شنیدن صدای رگبار اسلحه جلوی دفتر، میخکوب شد.

ساعتهای مسلمانی

ساعت 11:45

صاحب سمساری روبرویی با آستین های بالا زده آمدداخل و مغازه و گفت:

«اگر اجازه بدید، من اینجا وضو بگیرم .لوله های مغازه من نشتی داره و تا تعمیرکار درستش کنه آب رو قطع کردم.»

گفتم :«هیچ ایرادی نداره ،منم اگر نبودم و شما آب لازم داشتید بیایید ببرید.»

گفت :«نه من میخوام با این آب وضو بگیرم صاحبش حتما باید راضی باشه.»

گفتم:« بفرمایید.»

با شلپ و شولوپ و تکرار ذکری زیر لب وضو گرفت ،تشکر کرد و رفت.

*

ساعت 14:15

صاحب سمساری روبرو با عجله آمد داخل مغازه و گفت :

«ببخشید اگر اجازه بدید برای چند ساعت یه یخچال رو بیارم بذارم توی مغازه شما.»

گفتم :«میبینید که،مغازه ی من زیاد بزرگ نیست ،مغازه ی خودتون خیلی بزرگتره!»

گفت :«آره ،بزرگه ولی راستش امروز یه خرید خیلی خوب داشتم. این یخچال رو با چند تاوسیله دیگه با قیمت ارزون،صبح ،از یه بابایی خریدم ،الان زنگ زده میگه خانمم یخچال رو میخواد بده به مادرش .منم بهش گفتم یخچال رو فروختم .الان داره میاد اینجا میخواد ببینه یخچال اینجا هست یا نه؟»

بلافاصله از مغازه بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با پسرش یخچالی را آوردند ،گذاشتند، گوشه مغازه.

*

ساعت 14:30

مردو زنی عصبانی درحالکیه با هم بگو مگو میکردنداز ماشینشان پیاده شدند و رفتند داخل مغازه ی سمساری.

*

ساعت 14:45

مرد و زن عصبانی تر از قبل از مغازه ی سمساری بیرون آمدند سوار ماشینشان شدند و رفتند.

*

ساعت17:10

صاحب سمساری روبرو با آستین های بالا زده آمدداخل و مغازه و گفت:

:”اگر اجازه میدید من اینجا وضو بگیرم .لوله های مغازه من نشتی داره و تا تعمیرکار درستش کنه آب رو قطع کردم.”

با شلپ و شولوپ و تکرار ذکری زیر لب وضو گرفت و بعد گفت: “پسرم الان نیست. وقتی اومد میاییم و یخچال رو میبریم .”

تشکر کرد و رفت.